تبلیغات
زین مالیک و هری استایلز - قسمت هیجدهم فن فیکشن
تاریخ : یکشنبه 26 بهمن 1393 | 11:10 ب.ظ | نویسنده : asma styles
تاداااااااا اینم قسمت تازهههههههه
دوستون دارم 
لطفا نظر بدید درمورد اخر این این قسمت 
  
درسا نفس عمیقى کشید و به گوشیش جواب داد.
_سلام لیام.... 
درسا گوشى رو رو حالت اسپیکر گذاشت. 
_سلام کوچولو 
_:.....
_:قصد جواب دادن ندارى درسا? 
_: چیزى نگفتى که بخوام بت جواب بدم 
_: نخیرررررم تو همیشه حرف میزدى.... حالا چت شده?  از دست زین ناراحتى? 
_: نباید باشم? 
_: چراااااا ولى درکش کن اون اصلا حالش خوب نبود, من از طرفش عذر میخوام ولى اسا هم باید اجازه میگرفت بعد سلفى هاى مهمونى رو پخش میکرد کلى چرت و پرت نوشتن تو اىنترنت و دوس دختر زینم باش ب هم زده برا همین اعصابش خورد بوده خواهشا ببخ....... 
لیام درمورد چى حرف میزد?درسا   پرید وسط حرفش و گفت :
"لیام چى گفتى? کدوم عکسا? قضیه چیه? "
_:سلفى هاى مهمونى دیشب دیگه.... "
-:"وایسا بینم لیام عین ادم حرف بزن بینم چى میگى, قضیه سلفیا چیه؟"
_:"درسا یعنى تو دارى میگى  که از قضیه خبر ندارى ؟"
_:"من از هیچ قضیه اى خبر ندارم خوشحال میشم با توضیح دادن خوشحالم کنى..."
لیام یه نفس عمیق کشید و گفت:"خب آسا سلفى هایى رو که دیشب گرفت و توى اینترنت پخش کرده و خب یه سرى چرت و پرت گفتن و دوس دختر زینم اونارو دیده و طاقتش طاق شده و با زین تموم کرده و زین اومده سرشما داد زده و من الان به تو زنگ زدم و دارم بهت توضیح میدم و...درسا تو واقعا با معقوله اى به نام اینترنت آشنایى? چرا همیشه از همه چیز بیخبرى؟راستى من آسا رو گناهکار نمیدونم ولى خب باید اول بمون میگف."
درسا با تعجب به من نگاه میکرد و من اونقدرى شوکه بودم که حتا نمیتونستم حرف بزنم و بگم که من اینکارو نکردم. 
درسا با تعجب گف: "ولى ..لیام ..این کار ما نیست,  من قسم میخورم. "
لیام:"درسا میدونم که دروغ نمیگى ولى آخه کار کى میتونه باشه ؟اون عکسا فقط تو گوشى اسا بود. "
گوشى و ازدرسا گرفتم و گفتم: "لیام باور کن من قسم میخورم این کار من نیس من حتا گوشیمم پیدا نکردم, لیام اخه چرا باید این کارو بکنم? "
لیام تا خواست جواب بده یه نفر صداش کرد,لیام:"دخترا من باید برم, فک میکنید چقد طول میکشه خودتونو برسونید اینجا ؟"
درسا: "اونجا کجاست ؟"
لیام: "هیچى یکیو میفرستم دنبالتون. "
و نذاشت که حتا جوابشو بدیم گوشیو قط کرد.  

درسا. 
آسا مثل جن زده ها با دو از پله ها بالا رفت. منم بدون اینکه بدونم دقیقا میخواد چیکار کنه افتادم دنبالش.  آسا دوید تو اتاقش و لپتاپ شو روشن کرد. 
عکسا رو دیدیم.اونا دروغ نمیگفتن. مام دروغ نمیگفتیم. آسا مثل روانى ها داشت وسایل و زیر و رو میکرد میدونستم که داره دنبال گوشیش میگرده منم رفتم پایین و شروع کردم به گشتن, 
کمى که گذشت دیدم صداى گریه میاد.از پله ها بادو رفتم بالا و دیدم آسا نشسته پایین تخت,زانوهاشو گرفته تو بغلش و داره گریه میکنه.  رفتم بغلش کردم و گفتم:" عزیزم اخه واسه چى گریه میکنى? ما که کارى نکردیم. "
اسا نگاهى بم کرد و با هق هق گف: " اونا که باور نمیکنن اونا فک میکنن ما یه از اون دختر اویزوناییم که میخوایم خودمونو بشون قالب کنیم. "
درسا: "اسا اونا هرکیم که باشن بازم جز مردمن, مگه حرف و فکر مردم برات مهمه? "
اسا داشت گریه میکرد و منم ترجیح دادم چیزى نگم و فقط بغلش کردم. 
اسادر حالى که سعى داشت جلو گریه شو بگیره با هق هق گف:"اخه چرا این همه مشکل باید پیش بیاد؟چرا همشون پشت سر هم؟ چرا مردم ب خودشو اجازه میدن پشت سر من حرف بزنن؟مگه من چیکارشون کردم؟چرا همیشه فک میکنن اونا خوبن من بد؟"
سر اسارو گذاشتم رو سینمو و اروم موهاشو نوازش کردم و گفتم:"عزیز دلم تو هیچ تقصیرى ندارى, همیشه همینطور بوده, همیشه یه عده اى پشت سر یه عده دیگه صحبت میکردن,تازه من مطمىنم ما بالاخره میفهمیم این کار کى بوده,پسرا حتما قبول میکنن که کار ما نبوده,قبول نکردن هم به درک اصن مگه مهمه؟"
خودمم مطمىن نبودم ک میفهمیم انتشارعکسا کار کى بوده یا نه ولى فعلن تنها حرفایى بود ک میتونستم ب اسا بگم.اسا رو فرستادم تا یه ابى به دست و صورتش بزنه و خودمم رفتم که آماده شم.این اصن خوب نبود که قبل از بازى آسا تو فیلم آقاى تامسون اینقد حاشیه سازى شه و انقد حرف پشت سرش دربیاد. سعى داشتم رو این فکر کنم که کى میتونسته گوشى آسارو برداره و تازه اونقدى هم ماهر باشه که بتونه گوشیشو هک کنه,هیچ ایده اى نداشتم. مطمىنا هیچ کس تو مهمونى دیشب نبود که با ما خصومتى داشته باشه یا حتا با بقیه,دیشب همه خیلى خوب بودن.مطمىنا ب خاطر خصومت نیس,مطمىنا. ولى خب پس براچى اون سلفى هارو پخش کرده و اون همه چرت و پرت نوشته؟ اى خدا!!!!
نه من نه آسا هیچکدوممون حوصله رفتن نداشتیم ولى هیچ راه دیگه اى ام نداشتیم بالاخره ک باید با پسرا روبه رو میشدیم.یه شلوار جین پوشیدم با یه بلوز گشاد ابى کمرنگ که روش نقاشى هاى تودرتو و قاطى پاطى شده بود. آسا هم برعکس همیشه آرایش نکرده بود, لباساشم خیلى عادى بود. دلم نمیخواست آسارو اینجورى ببینمش.
نشوندمش رو صندلى و جلوش زانو زدم. گفتم:"آساى من, نبینم ناراحتیتو,دلم نمیخواد اینجورى ناراحت ببینمت.پخش عکسا که کار ما نبوده پس لازم نیس که ناراحت باشى. مگه اونا چقد مهمن؟"
البته که کلى مهمن,خیلى هم زیاد ولى واقعا فک نکنم این حقیقتى باشه که آسا دلش بخواد الان بشنوه.زنگ ایفونو زدن,راننده بود,سوار ماشین شدیم و تو طول راه یه کلمه هم حرف نزدیم.
                                                            
                                                             ********
آسا 
دلم نمیخواد پسرارو ببینم, دلم نمیخواد زینو ببینم. کاش الان تو راه اونجا نبودیم,کاش نمیومدم,کاش میموندم خونه,کاش این راه هیچوقت تموم نشه,کاش نرسیم,کاش  میشد چشامو ببندم و وقتى که بازشون میکنم این روزاى بدگذشته باشن.کاش... هوووووووف 
خیلى زودتر از همیشه رسیدیم, ازماشین پیاده شدم و یه نفس عمیق کشیدم.سعى کردم به سردرد مزخرفى که از صب داشتم توجه نکنم.
رفتیم تو. اینبار  پسراو منیجرشون و چندنفردیگه ک قبلن دیده بودمشون تو نشیمن نشسته بودن.درسا جلوى من راه میرفت, ما ک وارد شدیم لیام با لبخند جلو اومد و بامون دست داد.بقیه هم بلند شدن حتا زین, بش نگا نمیکردم اون حق نداش ب من و اسا بى احترامى کنه. من و اسا رو ی مبل دونفره نشستیم. هیچ کس حرفى نمیزد, این سکوت لعنتى داشت زجرم میداد ولى اصن دلم نمیخواست که سکوت و بشکنم. دست درسا رو گرفتم, دستاش یخ بود مثل همیشه,یه نفس عمیق کشیدم باید سعى کنم آروم باشم.
آقاى مادست سرفه اى کرد و گفت:"من زیاد تو حرف زدن خوب نیستم و واقعا نمیدونم چطورى باید از شما به خاطر اتفاق صبح عذر خواهى کنم..." چى؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟عذرخواهى؟چشام داشت از حدقه بیرون میزد,من...من انتظار داشتم ک محکومم کنن انتظار داشتم توبیخم کنن یا حداقل ازم بپرسن چرا اینکارو کردم و منم باید بشون توضیح میدادم ولى این اتفاقى که افتاد اصن انتظارشو نداشتم. آقاى مادست ادامه داد:" من تقریبا شمارو میشناسم,خیلى تعریفتون رو شنیدم میدونم که شما همچین کارى نمیکنید, من مطمىنم این کار یه نفر دیگه بوده. خب ما قطعا پیداش میکنیم و مطمىنا ازش شکایت میکنیم,ولى خب بعدا میتونیم در این مورد صحبت کنیم,  دلیل اینکه از شما خواستیم تشریف بیاریداینه که میخواستیم از شما عذر خواهى کنیم به خاطر اتفاقاى صبح,.من مطمىنم شما خانوم ها حتما درک میکنید که زین تو حال خودش نبوده به خاطر اتفاقایى که براش افتاده بود. من از شما خانوم ها عذر میخوام امیدوارم که بتونید مارو ببخشید"
خب این واقعا چیزى نبود که انتظارشو داشتم, خودمو براى هر موقعیتى آماده کرده بودم به غیر از این شرایط.نمیدونستم چى باید بگم, درسا هم مثل من هیچ حرفى نمیزد.
زین خیلى خشک و با قیافه جدى و تاحدى غضبناک گف:" من واقعا نمیدونم چجورى باید ازتون عذرخواهى کنم, صبح تو حال خودم نبودم و از صمیم قلب به خاطر تمام کلماتم و حرفام عذر میخوام من واقعا منظورى نداشتم بازم عذر میخوام." از صداش معلوم بود که کلى سیگار کشیده, حتا وقتى زین داش حرف میزد بش نگاه نمیکردم فقط زل زده بودم به زمین و ب حرفاش گوش میدادم.
بعداز این که حرفاش تموم شد یه نفس عمیق کشیدم و رو به آقاى مادست گفتم:" اگه کسى که اینکارو کردم پیدا کردید منم ازش شکایت میکنم, و..." 
اقاى مادست یه ابرشو داد بالا و گفت "و....؟"
زل زدم تو چشاى مادست و گفتم:" عذرخواهیتون رو قبول میکنم"
آقاى مادست لبخند زد و گفت:"خوبه" اصلن از لبخندش خوشم نیومد نمیدونم چرا حس خوبى به لبخندش نداشتم.سرمو تکون دادم که این افکار از ذهنم بره بیرون, لوییس:"خب حالا همه گى باید به سلامتى آسا و درسا بنوشیم."
امممممممم خب راستش من تاحالا نوشیدنى الکى نخورده بودم.خدمتکار گیلاساى پر از مشروب و آور,وقتى به درسا رسید درسا سرشو به معناى نه تکون داد و گفت نه ممنون. 
نایل:" درسا تو حتما باید  این شامپاین رو امتحان کنى,فوق العاده س مطمىن باش که از دستت میره و نگران هم نباش کسى با یه گیلاس مست نمیشه" 
درسا یه نگاه نامطمىن به گیلاسا انداخت 
هرى:" منتظر چى هستى یالا دیگه" 
درسا یه گیلاس برداشت و گفت:"باشه اما فقط یکى" منم برداشتم,شنیده بودم شامپاین برخلاف بقیه نوشیدنى ها خیلى خوشمزه س ,بالاخره که باید امتحانش میکردم 
همه گیلاساشونو اوردن جلو و هرى گفت:"به سلامتى آسا و درسا"
همه:"به سلامتى" 
یه ذره امتحان کردم, طعمش واقهعا فوق العاده بود واقعااااااااا خیلى بهتراز چیزى بود که انتظارشو داشتم. درسا هم خوشش اومده بود و داشت با بقیه صحبت میکرد یه لحظه با زین چشم تو چشم شدم,داشت یجورى نگاهم میکرد,میتونستم تنفرو تو نگاهش ببینم. شامپاین و یه نفس سر کشید و دوباره گیلاسشو پر کرد.
سعى کردم حواسم و به سمت بقیه پرت کنم, چرا زین با تنفر بم نگاه میکرد, مطمىنا اشتبا کردم زین از من عذرخواهى کرد اره اشتباه کردم ولى طرز نگاش ى جورى بود انگار ک داش ب ى چیز کثیف نگا میکرد خب حتما داشته ب یه چیزى فکر  میکرده و حواسش نبوده اره همینه... 



طبقه بندی: فن فیکشن irresistible،

نمایش نظرات 1 تا 30