تبلیغات
زین مالیک و هری استایلز - فن فیکشن یه طرفدار ایرانى
تاریخ : جمعه 28 شهریور 1393 | 09:34 ب.ظ | نویسنده : asma styles
سلام و درود بچه هاااا 
امشب براتون یه فن فیکشن میذارم که که خودم ننوشتمش 
این فن فیکشن و از وبلاگ ما دایرکشنرها میریم پیش وان دى, شما چطور ؟ کپى کردم 
اینم لینکش: 
http://nana-jun.blogfa.com/post/6

اگه حالتون خوبه امشب این فن فیکشن و نخونید و اینکه من 11مهر نت میگیرم اگه زودتر از اون جایى نت یافتم براتون قسمت هجدهم و میذارم 

فکر کنم دختر خوشحال و شادیم یا اقلا سعی میکنم باشم، هر لحظه خدارو بخاطر چیزایی که دارم شکر میکنم و چیزایی  هم که ندارم رو باید تلاش کنم بدست بیارم.ولی...ولی یه جای خالی یه حس کمبود همیشه ته دلم باقی مونده که نمیتونم به کسی بگم پس مجبورم مثل همیشه تایپش کنم شاید این بتونه از زبون همه ی طرفدارای ایرانی باشه :)

وقتی بین اون همه جمعیت تو مثل یه ستاره ی واقعی میدرخشیدی همه ی نور ها روی تو بود اما من تورو از همه ی اونا نورانی تر میدیدم ،من دور ترین نقطه ای که ممکن بود رو صندلی نشسته بودم وقتی میکروفون رو به لبات نزدیک میکردی قلبم از درون آتیش میگرفت 

متوجه نبودم کجام و یا باید چیکار کنم .. مهم نبود آهنگی که میخونی شاده یا غمگین مهم اشکایی بود که بلاخره فرصت ریخته شدن روی گونم رو پیدا کرده بودن و منم سعی داشتم زودتر پاکشون کنم تا کسی متوجه نشه

مهم نبود دور و بریام چقدر برات جیغ میکشیدن و چقدر بلند از حنجرشون استفاده میکردن تا اسمت رو صدا بزنن یا موقعی که میکروفون رو از روی ســِن سمت ما میگرفتی بقیه ی آهنگ رو بخونن

من همیشه همون دختر آروم و بدون اعتماد بنفس باقی میمونم که ترجیح میده بجای جیغ و داد فقط خیره به قیافت شه و حرکاتت حتی جزیی ترین هاشون چون وقتی از اینجا میرفتم بیرون ممکن بود دیگه نبینمت

واسه همین هیچوقت سعی نکردم با تولید صدا و حرکات موزون توجهت رو جلب کنم توجهی که هیچوقت به یکی مثل من جلب نمیشه 

 این اولین باری بود که که خود واقعیت رو دیده بودم بجای اینکه از پشت مانیتور نگاهت کنم .. ولی حس میکردم خیلی وقته میشناسمت انگار گم شده ای بودی که بعد این همه مدت تونستم پیدات کنم نیمه ی گم شده ی من که نیمه ی گمشده ی خودش رو داره و منم تا آخرش مهم نیست آخرش کجا باشه تا تــهِ تهشــ دوست دارم یه دوست داشتنه یه طرفه 

وقتی تموم شد و باید از اونجا میومدم بیرون سعی میکردم شونه هامو بدم بالا و صداتو که هنوزم توی سرم میپیچید رو فراموش کنم صدایی که تا چند لحظه ی پیش به خوب میتونستم بشنوم ..

ولی وقتی همونجوری تو افکار خودم غرق بودم و مشغول خداحافظی باهات بودم و خوردم به کسی که جلومه و سعی کردم هرچه زود تر ازش معذرت خواهی کنم و تورو دیدم ..خشکم زد زبونم بند اومد دیدن تو اونجا غیره متظره بود.. انگار حلقه ی اشکی که توی چشمام بود باعث شده بود نفهمم که از  خروجی برم و اشتباها اومده بودم جایی که توب بودی ..

 تو که انگار تازه آبی به سر و صورتت زده بودی بعد اون همه استقامت روی صحنه و  آب از روی موهای خیست چکه میکرد داشتی با یکی که  سمت چپت بود یه چیزی میگفتی و مشغول خندیدن بودی که متوجه من شدی

سعی کردم عادی رفتار کنم و با یه لبخند تلخ بگم معذرت میخوام ولی نتونستم من خیره به چشای سبزت و موهای فرفریت که با دست به سمت بالا هدایتشون میکردی بودم و وقتی گفتی : خوبی ؟

بالاخره اون لبخند تلخ رو لبم  ظاهر شد بر خلاف ظاهرم که آروم بودم طوفانی توی وجودم بود که باعث خراب شدن خودم از درون میشد .. 

وقتی جوابی ندادم پرسیدی امضا میخوام ؟ یا میخوام باهات عکس بندازم یا نه ؟

بازم حرفی نزدم فقط سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم ..  خنده ای که از قبل روی لبات بود و باعث میشد چال گونه هات خودنمایی کنن محو شد و فقط یه قیافه ی متعجب باقی موند.. خواستی دستت که به سمتم آورده بودی تا ازت امضا بگیرم رو پس بگیری سمت خودت ولی یهو دستت رو گرفتم تا لمسش کنم، که مطمئن شم تو ساخته ذهنم نیستی .. میخواستم باور کنم کسی که واسه خودش توی قلبم جای بزرگی رو برداشته جود خارجی داره .. دستای بزرگ ولی گرمت حس داشتن ولی میدونستم این دستا باید دستای کسای دیگه ای رو بگیرن پس رهاش کردم دوباره به چشای سبزت که زیر نور آفتاب روشن تر از همیشه شده بود و به من با تعجب بهم نگاه میکرد خیره شدم و چون حس میکردم  تو بهت موندی لبخند زدم دوباره و فقط گفتم تو باید موفق ترین آدم بشی ..  

رومو برگردوندم دیگه نتونستم بهت نگاه کنم .. من نه امضا میخواستم و نه عکس یادگاری من نمیخواستم با داشتن اینا به بقیه پز تورو بدم وقتی خودت رو ندارم من آدم کم قانعی نیستم من کل وجودت رو میخواستم من مثل بقیه طرفدارات نبودم و شاید این باعث شده بود هنوز با چشای گشادت بهم چشم بدوزی و هرچند میدونم این نگاهت فقط از روی تعجب یا کنجکاوی بود و بعداز اینکه از جلوی چشات رد شم هیچی از من یادت نمیمونه مثل خیلیای دیگه

آروم آروم قدم برداشتم و ازت دور شدم تو باید به خیلیای دیگه اون دست گرم و بزرگت رو بدی باید به خیلیای دیگه امضا میدادی و باهاشون عکس میگرفتی ولی من کسی بودم که با گرفتن دست هیچکس دیگه قلبم اینجوری نلرزیده بود و صدای تپشش توی گوشم نپیچیده بود و از این به بعد هم این اتفاق نمیوفته ..

هنوزم نگاهت رو روی خودم حس میکردم ولی قدم هامو سریع تر کردم 

و وقتی به اندازه ی کافی ازت دور شدم رومو برگردوندم و نگاهت کردم که سرتو انداختی پایین و به فکر فرو رفته بودی

هر اتفاقی هم میوفتاد تو منو به چشم یه طرفدار میدیدی آره من یه طرفدارم و تو یه کسی که با خیلیای دیگه مثل من رو به رو شدی .. اجازه ندادم اشک هام دوباره بیان روی گونم این اتفاق تلخ نباید اشک های منو در بیارن چون اینا همش ساخته ی ذهن خودم بودن حالا میخوام واقعا بزنم زیر گریه چون حتی این رویای تلخ هم واسه من اتفاق نمیوفته و شاید من اون دستای بزرگ رو یه بار هم نتونم بگیرم اون شرح حال یه طرفدار عادی بود ولی یه طرفدار ایرانی حتی اون رو هم نمیتونه داشته باشه :|

 نویسنده: نانا