تبلیغات
زین مالیک و هری استایلز - قسمت شانزدهم فن فیکشن Irresistible
تاریخ : شنبه 1 شهریور 1393 | 12:58 ب.ظ | نویسنده : asma styles
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دایرکشنر های گل خودم خوبین؟
 دوستان ممنونم بابت همه ی نظرای قشنگتون  و این که بفرمایید ادامه مطلب
فقط این که این قسمت رو با دقت بخونید چون خیلی چیزا از همین جا شروع میشه...

“ we accept the love that we think we deserve “

 

آسا.

ما و سام تقریبا باهم رسیدیم. واااااای چقد دلم برا پسرخالم تنگ شده بود کلی ذوق کردم بدون سلام دادن و این حرفا پریدم تو بغلش و گفتم:" سامی دلم برات تنگ شده بود دیوونه"  با سرفه‌ی مصلحتی درسا از تو بغلش اومدم بیرون .سامی یه لبخند گله گشاد زد و طبق عادت روانی کننده بچه‌گیش موهامو ریخت به هم، موهامو مرتب کردم حیف که تازه دیده بودمش وگرنه کلی جیغ میزدم سرش! من با آرتان و سامیار سلام و احوال‌پرسی کردم و درسا هم با سامی کل کل میکرد همیشه همین جوری بود تا این دوتا به هم میرسیدن فقط کل کل میکردن! گفتم:" اهههههههه بسه کنین بابا! بیاین بریم داخل"

بنفشه با دیدن سامی کلی ذوق کرد و صورت سامی بیچوره رو کلی تف مالی کرد، دنی هم همون موقع از توی خونه اومد تو حیاط. سامی رو به دنی کرد و گفت:" سلام تو باید دنی باشه" بعد رو به بنفشه کرد و به فارسی گفت:" چی به خورد این بدبخت از همه جا بیخبر دادی راضی شده تو یالغوزو بگیره؟" بنفشه با حرص نگاهی به سام کرد مثلا می‌خواست جلو دوستای سام و البته دنی آبروریزی نکنه!"

درسا سریع گفت:" بیا تحویل بگیر خانوم جنابعالی بودین از این سام چلغوز طرفداری میکردی؟ حقته!!" بعدم کلی زیر لبش غرغر کرد!! درسا از این که بنفشه همیشه از سام طرفداری می‌کرد کفری میشد!! سام که نیشش تا بناگوش باز بود گفت:" تو باید قبول کنی که از اول هم من محبوب تر از تو بودم حقیقت تلخه ولی به نفعته زودتر قبولش کنی!!" حقا جای هری خالی که بگه تو از اولم متوهم بودی!! درسا گفت:" سام تو از اول هم متوهم بودی!"با این حرف درسا همه از خنده پوکیدن حتا خود سام! قبل این که سام چیزی بگه گفتم:" خعیل خب بابا بیاین بریم تو هرچقدر که خواستین کل کل کنید زشته جلو مهمونا!" سام یه نگاهی کرد و گفت:" همچی میگه زشته جلو مهمونا انگار خودش صاب خونه‌است!!!!"

****

فیم نامه رو گذاشتم کنار هرچقدر تو این یه هفته خونده بودم بس بود!! ساعت نزدیک های 8 بود و دیگه صدای قارو قور شکم هامون داشت درمیومد! درسا رفت به بنفشه برای چیدن میز کمک کنه. دنیل و آرتان داشتان سر یه موضوع نامعلوم بسی داغی صحبت میکردن! سامیار و دنیل هم داشتن گیم میزدن منم قصد کردم برم به بنفشه و درسا کمک کنم که سام صدام کرد:" آسا؟"

آسا:" بله؟"        سام:" میشه چند دیقه باهم صحبت کنیم؟"      نشستم رو مبل روبه رویشون و گفتم:" آره چرا که نه؟"     گفت:" اینجا نه فکر کنم حیاط مناسب تر باشه!"  یه نگاه مشکوک بش انداختم و گفتم:" باشه بریم!"  رفتیم تو حیاط و کنار زیر یه درخت نشستیم! داشتم به آب استخر نگاه میکردم آب سیاه بود سیاه سیاه مثل قیر!

سام به استخر زل زد و گفت:" آسا میدونم که تصمیم خودتو گرفتی و حرفای من دیگه هیچ تاثیری روی تصمیمت نداره ولی من باید یه سری حرفا رو بت بزنم!" بش نگاه کردم هیچی از حرفاش سردرنمیاوردم! هیچی نگفتم منتظر موندم خودش ادامه بده! گفت:" ببین آسا به این فکر کردی که اگه تو این فیلم بازی کنی قراره چه اتفاقایی برات بیفته؟! یعنی بعد از این که تو این فیلم بازی کنی مطمئنا ممنوع الورود میشی" خواستم حرفی بزنم که نذاشت و گفت:" تا آخر حرفام گوش کن! آسا اگه دیگه بعد این فیلم بهت پیشنهاد کار ندن چی؟ اگه مردم قبولت نکنن چی؟ ببین من نمیخوام منفی بافی کنم ولی به این فکر کردی که بعد این فیلم چقد قراره پشت سرت حرف بزنن یا اصن به این فکر کردی که نصف مردم دنیا فکر میکنن ما  تروریستیم؟ ببین من نیومدم که دلسردت کنم تا منصرف شی من فقط میخوام تمام ابعاد این قضیه رو ببینی و رو تموم جنبه های مثبت و منفی‌ش فکر کنی بعد تصمیم بگیری! آسا تو حتا اقامت دائم هم نداری! من میدونم تو بزرگترین آرزوت اینه که بازیگر بشی ولی ببین بازیگر شدن ارزش این همه ریسک و داره؟ از درسا شنیدم که فردا اولین روز فیلم برداریت! خوب فکراتو بکن و اگه بازم جوابت مثبت بود من هرکاری بتونم برات انجام میدم تا تو به آرزوت برسی!"

هیچ حرفی بش نزدم گرچه میدونستم همه‌‌ی حرفای سام درسته ولی من نمیتونستم از این موقعیت بگذرم. سام که دید هیچی نمیگم یه لبخند اطمینان بخش بهم زد و گفت:" پاشو بریم شام بخوریم که الان روده کوچیکه روده بزرگه رو میخوره!!"

 

درسا.

با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم!دلم برا گوشیم تنگ شده بود دیشب سر شام وقتی برا جمع تعریف کردم چه بلایی سر گوشی نازنینم اومده همه کلی بم خندیدن!" یه نگاهی به ساعت انداختم ساعت هشت و نیم بود. امروز اولین روز فیلم برداری آسا و روز مخصوص من بود! از دست آسا حسابی دلخور بودم چطور به خودش اجازه داده بود روز تولد من بذاره بره سرکار؟ تو همین فکرا بودم که گوشیم صدا داد. مهسا و نگین و سمیرا برام یه فیلم از خودشون فرستاده بودن که تو اون فیلم برام آهنگ تولدت مبارک رو میخندن. صحرا هم یه عکس درست کرده بود از همه ی عکسای مشترکمون و برام فرستاده بود!از همشون تشکر کردم دلم برای صحرا بیشعور یه ذره شده بود! دختره ی نکبت! (لازم به ذکره من و نگار همینجوری ابراز دلتنگی میکنیم چیز زیاد عجیبی نیست! :دی) تا ساعت نه با بچه‌ها صحبت کردم و وقتی که صدای قار و قور شکمم دراومد ازشون خدافظی کردم و حمله کردم به آشپزخونه! بنفشه پشت میز آشپزخونه نشسته بود و قهوه میخورد و داشت با لپتاپش ور میرفت! رفتم پشت سرش وایسادم و داد زدم:" سلــــــــــــــــــــــــــام"  بنفشه یه نیم متری پرید هوا و گفت دختره‌ی دیوونه ترسوندیم!"  خندیدم و گفتم:" فدا سرم!" امروز روز من بود پس هرکاری دلم میخواست میکردم!

پرسیدم:" پسرا بیدار نشدن؟" بنفشه سرشو به علامت نه تکون داد و گفت:" هنوز نه! دیشب تا چهار بیدار بودن فکر نکنم به تا قبل از ساعت 12 بیدار شن!" تو دلم گفتم از بس که خفاشن ولی جرئت نکردم جلو بنفشه چیزی بگم! همین جور که داشتم برا خودم قهوه آماده میکردم به این فکر میکردم که امروز چیکارا میتونم بکنم که بم خوش بگذره! صدای زنگ در اومد! رفتم درو باز کنم از پشت آیفون پرسیدم:" بله؟"   یه خانومی گفت:" خانوم درسا؟"  تعجب کردم گفتم:" خودم هستم بفرمایید!" گفت:" میشه چند دیقه بیاید دم در؟" کمی ترسیدم آخه تو لندن کسی منو نمیشناسه که!!!! ولی گفتم باشه و رفتم دم در.

درو که باز کردم کفم برید. یعنی واقعا خودش بود؟ لبخندزد و گفت:" میشه بیام تو؟" لب هام تکون میخورد ولی هیچ صدایی ازم درنمیومد نمیتونستم این اتفاق و آنالیز کنم! بعد چند دیقه گفتم:" ها؟..... نع.. یعنی چیزه... آره..چرا که نه؟ بفرمایید تو."

 

آسا.

توراه لوکیشن فیلم برداری داشتم به حرفای دیشب سام فکر می‌کردم. گرچه همه ی حرفاش درست بود ولی من این ریسک و می‌پذیرم. اگه الان شانس خودمو امتحان نکنم همیشه حسرتش و خواهم خورد. مامان ناهیدم همیشه میگه:"کارایی که آدما میکنن چه خوب چه بد بعد یه مدت فراموش میشن ولی کارایی که نمیکنن میشه یه درد تو قلب آدما که هیچوقت فراموش نمیشه.آدما بیشتر برای کارایی که نکردن حسرت می‌خورن!این حسرت مثل یه مرگ تدریجی زندگی آدمارو به پوچی میرسونه!"  منم نمیخواستم حسرت کارای نکردمو بخورم! به لوکیشن فیلم برداری که رسیدم دیدم همه اونجان دوباره استرس گرفتم.چندتا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم.

بعد گیریم و پوشیدن لباس مخصوص اون سکانس آقای تامسون اومد طرفم و درمورد حرکاتم،طرز نگاه کردنم و تن صدام و همه چی تند تند حرف زد همه‌ی حرفاش خیلی راحت تو ذهنم ثبت می‌شد. حرفاش که تموم شد پرسید:" فهمیدی؟"  گفتم:" آره."  با تعجب پرسید:" جدی فهمیدی؟" بهش لبخندی زدم و گفتم:" باور کنید فهمیدم."  گفت:" خعیل خب اگه میخوای یه بار تمرینی برو بار دوم ضیط میکنیم" گفتم:" نه نیاز نیست فکر کنم بتونم انجامش بدم." لبخندی زد و گفت:" موفق باشی" 

بعد رفت پشت دوربین و گفت:" نور"  یکی گفت:" رفت"  گفت:" صدا" دوباره یکی دیگه گفت:" رفت"   آقای تامسون:" حرکت!" یه نفش عمیق کشیدم و شروع کردم. کارم که تموم شد همه برام دست زدن هرکی بهم میرسید یه خسته نباشیدی موفق باشی چیزی میگفت. آقای تامسون لبخندی زد و داد زد :"دختر تو معرکه ای... .

***

در حیاط رو باز کردم. همه جا تقریبا تاریک بود ولی از شمع هایی که روی راه پله بودن فهمیدم درسا بازم روز تولدش تو همه جای خونه شمع روشن کرده. کیک و گرفتم جلو صورتم  در خونه رو باز کردم و آروم شروع کردم به خوندن: happy birthday happy birthday happy birthday to you    بعد چند دیقه دیدم هیچ صدایی نیومد .کیک و از جلوی صورتم آوردم پایین  که دیدم کلی آدم جلو روم دیدم، شوکه شدم ، فکر کنم اونام شوکه شده بودن چون هیچ کس هیچ حرکتی نمیکرد. چشمم به درسا افتاد که دستاشو گذاشته بود روی دهنش و سرجاش ایستاده بود. بنفشه اومد جلو و بدون هیچ حرفی کیک و ازم گرفت گفتم:" میدونم که این کارو هرسال مامان ناهید برات میکرد" یکم مکث کردم و ادامه دادم:" میدونم که مثل مامان خوب اجراش نکردم فقط میخواستم بدونی ....خیلی برام مهمی" حس میکردم از این که کار مامان ناهید و کردم ناراحت شده بغض کردم سرمو انداختم پایین که سرخی صورتم معلوم نشه، فک کنم یکم دیر رسیده بودم چون بلا اسمیت و همه ی کسای دیگه ای که اونجا بودن  لباس مجلسی پوشیده بودن و حتما خبر داشتن که امشب تولد درساست. ولی از کجا؟

 یهو دیدم یکی محکم بغلم کرد... درسا بود گفت:" مرسی آسا، باورم نمیشه با این همه استرس و هیجان بازم یادت مونده باشه تولد منو... خیلی ام خوب اجرا کردی..." بعد یهو زد زیر گریه. نازش کردم و گفتم:" آروم باش خواهری چرا گریه میکنی؟ مگه آدم روز تولدش گریه میکنه؟ دیوونه دیگه چی میخوای این همه آدم معروف به خاطر تو اینجان. بخند دیگه.." یه قدم رفت عقب و اشکاشو پاک کرد، دوباره شد همون درسای خندون، همیشه همین طوری بود زود ناراحتیشو فراموش میکرد یا حداقل اینجوری تظاهر میکرد!

یه نگاهی به اطراف انداختم کلی آدم زل زده بودن به ما تا حالا این همه آدم مشهور یه جا ندیده بودم. عوامل فیلم و آقای تامسون و سارا و حتا بلا که امروز نیومده بود سر فیلم برداری و خیلیای دیگه که من بعضی هاشونو نمیشناختم. یعنی همه ی اینا برای تولد درسا اومده بودن اینجا؟ اصن از کجا فهمیده بودن امشب تولد درساست؟ تو این فکرا بودم که بلا اومد جلو و بعد این که به من کلی تبریک گفت رو به درسا کرد و پرسید:" چرا نگفتی امشب تولدته؟" باتعجب پرسیدم:" مگه شما به خاطر تولد درسا اینجا نیستین؟" بلا یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت:" آسا اصلا ما درسا رو میشناختیم که بدونیم امشب تولدشه؟!!" با تعجب پرسیدم:" پس این جشن برا چیه؟" بلا ادامه داد:" امروز آقای تامسون ازم خواست به خاطر کمکی که به دخترش کرده بودی واین موفقیت بزرگتت یه جشن ترتیب بدم تا چند تا از اسپانسرا و دوستای من و آقای تامسون باهات آشنا بشن. آدرس اینجارم از رو فرمی که پر کرده بودی بم داد. ما اصلا نمیدونستیم امروز تولد درساست!!" نمیدونستم چی باید بگم این روزا زیادی خوب بودن و من واقعا خدا رو از ته دلم شکر میکردم.

بلا دستمو گرفت و کشید و گفت:" بیا میخوام با چند نفر آشنات کنم."  گفتم:" بلا صبر کن برم آماده شم بعد."   بلا همین جور که منو دنبال خودش میکشوند گفت:" حالا وقت هست بیا اول با اینا آشنا شو."  بلا هی دست منو میکشید اینور اونور و هی با این و اون آشنا میکرد. حتا چند تا از بازیگرایی که قرار نبود تو این فیلم بازی کنن هم اومده بودن و قبل من کم مونده بود از خوشی وایسه. وقتی تونستم از دست بلا جیم بزنم سریع رفتم تو اتاقم و کمی بالا پایین پریدم تا خودمو تخلیه کنم بعد هم با سرعت نور آماده شدم.

از پله ها که رفتم پایین سام خودشو به من رسوند و گفت:" خوشحالم که تصمیمت و گرفتی اگه تصمیمی غیر این میگرفتی باید میبردمت دیوونه خونه!" خندیدم و گفتم:" پس حرفای دیشبت چی؟"   گفت:" من فقط میخواستم مطمئن شم که تو اینارو میدونستی و تصمیمتو گرفتی!" گفتم:" خیلی نامردی منو بگو که واقعا رو حرفات فکر کردم!!!" خندید و گفت:" دیگه این به خاطر ضریب IQ خودته به من ربطی نداره!!" حیف که کلی آدم اینجاست وگرنه میدونستم چه بلایی به سرش بیارم.

بنفشه و دنی به سمتم اومدن. بنفشه خیلی محکم بغلم کرد و گفت:" آسا خیلی برات خوشحالم خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی!" دنی هم دستمو محکم فشار داد و خیلی گرم گفت:" امیدوارم موفق بشی آسا تو دختر با اشتعدادی هستی!" لبخند زدم و ازش تشکر کردم ولی با دیدن درسا که داشت ویلی رو می آورد تو اخمام رفت تو هم! 

رفتم کنارشون و درسا رو کشیدم کنار و پرسیدم:" درسا ویلی اینجا چیکار میکنه؟" گفت:" من دعوتش نکردم. اومده بود منو ببینه فهمید مهمونی داریم مجبور شدم دعوتش کنم اونم قبول کرد! حالا تو چرا اینقد از ویلی بدت میاد؟" واقعا چرا؟ چون با هری دعوا کرده بود؟ نه فقط به خاطر این نبود یه حسی داشتم که نمیذاشت از ویلی خوشم بیاد. گفتم:" هیچی بیخیال."  یهو مهمونا کلی سرو صدا کردن سرمو برگردوندم سمت در ورودی که دیدم نایل و زین و لیام و لویی اومدن تو. باورم نمیشد که boy bandمورد علاقم دارن تو جشن من شرکت میکنن. با درسا رفتیم سمتشون تا بشون سلام کنیم.

 زین تا منو دید دست تکون داد و گفت:" به سلام خانوم بازیگر!" نایل هم تعظیم کرد و در حالی که سعی میکرد خنده شو قورت بده گفت:" سلام بر سوپر استار آینده"  لوییس خیلی گرم گفت:" سلام آسا" لیام هم یه نگاهی به سر تا پام انداخت و  عین یه جنتلمن گفت:" سلام خانوم". خندیدم و گفتم:" بذارید کارمو شروع کنم بعد این حرفا رو بزنید.یهو دیدین بال در آوردم پرواز کردم هااا" پسرا خندیدن. درسا یه سرفه کرد و گفت:" نمیدونم چرا احساس چغندر بودن بهم دست داده!" نایل  و زین و لیام پوکیدن از خنده ولی لوییس گفت:" دور از جون چغندر." با این حرف لوییس دوباره همه خندیدیم. درسا یه چشم غره به لوییس رفت  و گفت:" باز شماها بر علیه من متحد شدین؟ اصن هری کجاست؟"

نایل:" هری رفته دُ..." ولی زین نذاشت نایل حرفشو کامل کنه سریع دستشو گذاشت رو دهن نایل و گفت:" کار داشت گفت ازتون عذر خواهی کنم." من و پسرا مشغول حرف زدن شدیم و درسا هم رفت پیش ویلی.

درسا.

نمیدونم چرا ولی فکر میکردم هری هم قراره بیاد.رفتم پیش ویلی تا تنها نباشه. ویلی:" خواهرت ازم خوشش نمیاد نه؟"  گفتم:" نه این چه حرفیه آسا فقط یه ذره حساسه. ویلی من واقعا نمیدونم چطوری باید ازت تشکر کنم که اونروز کلی بهم کمک کردی اگه نبودی نمیدونم چه اتفاقی برام میفتاد."  لویی گفت:" ولی من خیلی خوشحالم که من و تو همو دیدم همه ی این اتفاقا شاید یه دلیل خیلی مهم داره." احساس کردم ویلی از گفتن این حرف یه منظوری داره. پرسیدم:" منظورت چیه؟" گفت:" هیچی ولی مطمئنا همه ی اتفاقا یه دلیلی دارن یه دلیل خیلی مهم." ترجیح دادم این بحث و ادامه ندم و موضوع و عوض کردم.

کمی که گذشته بود یهو صدای یه نفر اومد که تقریبا داشت با حالت داد میگفت:" و حالا توجه شما رو به دو سوپر سینگر جادویی جلب میکنم." همه ساکت شدن و به در ورودی خیره شدن. یهو هری اومد تو و داد زد "مستر هارولد استایلز!!!!" خدای من هری بود. رو به ویلی کردم و با شوق گفتم:" ویلی اون هریه!" ویلی اما خیلی خشک گفت:" دارم میبینم!" احساس میکردم ویلی با تنفر به هری نگاه میکنه. هری دوباره داد زد:" خانوما و آقایون این شما و این اد شیرن" بعد دست اد شیرن و کشید و آورد تو. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای من باورم نمیشه یعنی واقعا این اد شیرن بود؟ هری اومد جلوم وایساد و گفت:" یادمه اونروز که اومده بودین خونه لوییس گفتی عاشق اد شیرنی بیا اینم اد شیرن!" تو چشام اشک جمع شده بود باورم نمیشد. باورم نمیشه که هری اینقدر به چیزای کوچولو دقت کنه باور نمیشد که هری اینقدر مهربون باشه. باورم نمیشد که الان من رو به روی اد شیرن وایسادم. به هری گفتم:" هری ممنونمممممممممم نمیدونم چجوری باید ازت تشکر کنم. تو خیلی خیلی..." با یه لبخند ژکوند گفت:" خیل خوبم؟ خیلی مهربونم؟ خیلی دقیقم؟ عالیم؟ میدونم میدونم!!" دیدم این نزده میرقصه ولی به درک امشب قطعا بهترین شب زندگی منه هری بهترین شب زندگی منو ساخته برا همین لبخند زدم و گفتم:" you are so so perfect"  رفتم جلوی اد و بغلش کردم. باورم نمیشه کسی که انقد آرزوی دیدنش و داشتم الان منو بغل کرده.

آسا.

با دیدن رفتارای هری و اد کپ کرده بودم. برگشتم و از پسرا پرسیدم:" شما میدونستین؟"  زین:" البته!!!!"  همه برای هری و اد دست زدن. هری اومد روبه روی من و گفت:" به به سلاااااااااااام خانوم گولد تلنت ( خانوم استعداد طلایی). خندیدم و گفتم:" سلام پسر مهربون." لبخندی زد و گفت:" چطوری؟" گفتم:" عالیم مگه میشه بد باشم!" هری دستمو فشار داد و گفت:" خوشحالم که خوشحالی!"

***

وقتی کیک و بریدیم  همه برای درسا آهنگ تولدت مبارک و خوندن سام از پشت درسا رو بغل کرد و گفت:" وروجک تولدت مبارک! ایشالله که زودتر پیر بشی بمیری از شرت خلاص شیم"  درسا از  بازوی سام زد وبا خنده گفت:" من تا تو یکی رو کفن نکنم دست از سرت برنمیدارم." سام خندید و یه بسته کادو پیچ شده رو گرفت جلو درسا. درسا پرسید:" این چیه؟" سام:" کادوی تولدته! از طرف سه تفنگ دار به وروجک"  درسا با شوق کادوشو باز کرد و یه جیغ خیلی بلند کشید و گفت " واااااااااااااااااااااااای سام من عاشقتم!" کادوش یه گوشی جدید بود! درسا اومد به سمتم. گفتم:" شرمنده آجی وقت نشد برات کادو بخرم اما قول میدم جبران کنم."  درسا گفت:" من کادومو الان میخوام."    یه نگاه مشکوکک بش کردم و گفتم:" چی میخوای؟ اگه اون گردن بندی و که بابا بم کادو داده بود و میخوای باید بت بگم که سخت در اشتباهی!" اون گردنبند و بابا برام کادو گرفته بود که شکل یه قلب کوچولوی تو پر بود وقتی تراشه ی کنارشو فشار میدادی باز میشد. از همون روز اول درسا قصد کش رفتنش و داشت." گفت :" نه نه یه چیز دیگه میخوام" گفتم:" چی؟" گفت:" باید برام بخونی." نههههههههههه درسا عقلشو از دست داده چطور جلو این همه آدم بخونم؟ گفتم:" درسا میدونی که این کارو نمیکنم!"  سام گفت:" آره آره منم موافقم آسا تو باید بخونی!"   بلا با تعجب پرسید:" آسا تو میتونی بخونی؟"    درسا به جای من گفت:" البته که میتونه صداش فوق العاده‌ست"  یه چشم غره به درسا رفتم ولی با اصرار جمع قبول کردم. سارا گیتارش و آورد و کنار من روی مبل نشست و گفت "اومدم کمک." بهش گفتم چه آهنگی میخوام بخونم اون  گیتار میزد و من چشمام و بسته بودم و شروع کردم به خوندن.

وقتی که تمموم شد آروم چشمامو باز کردم و به قیافه هاشون نگاه کردم.میدونستم صدای خوبی دارم ولی هیچوقت به جز خانواده خودمون جلوی هیچکس نخونده بودم.همه برام دست زدن.یکی از دوستای آقای تامسون به اسم آقای فیتس جرالد بلند گفت:" تو معرکه‌ای دختر." زین با لبخند به سمتم اومد و گفت:" نگفته بودی میتونی بخونی!" لبخند زدم و گفتم:" نپرسیده بودی!"  خندید چند لحظه مکث کرد و گفت:" اسا مطمئنی که انتخابت درسته منظورم اینه میدونی که زندگی عادی ت و ازدست میدی؟" سرمو به معنای آره تکون دادم و گفتم:" اره زین من به همه چی فکر کردم. بازیگری و شهرت آرزوی منه من برای رسیدن به آرزوم هر کاری میکنم."  پرسید:" هرکاری؟" یه چند لحظه مکث کردم و گفتم:" نه هرکاری و اگه بدونم کارم غلط نیست و باعث میشه من به آرزوم برسم انجامش میدم." زین لبخند زد و گفت:" امیدوارم به آرزوت برسی"

همیشه عادت داشتم از لحظه های خوبی که داشتم عکس بگیرم برا همین رفتم گوشی و آوردم و از همه خواستم که یه عکس دسته جمعی بگیریم. بعد هم با درسا و بلا و  بقیه ی هم بازی هام و عوامل فیلم و سه تفنگ دار حتا با زین و لویی و نایل و هری و لیام سلفی دونفره گرفتم. تمام این مدت نگاه یه مردی رو روم حس میکردم. از نایل پرسیدم:" میدونی اون کیه؟"  گفت:" اون مادست. منیجر ماست چطور؟" گفتم "هیچی"

کمی بعد آقای تامسون و آقای مادست به طرفمون اومدن آقای تامسون با خوشحالی منو نشون داد و گفت:" اینم کشف بزرگ من!" آقای مادست یه لبخند زد و با یه لحنی گفت:" خیلی خوبه خیلی خوبه!" نمیدونم چرا ولی اصلا از حرف و لبخندش خوشم نیومد. عذر خواهی کردم و رفتم پیش درسا که کنار بلا و سارا وایساده بود و داشت میگفت:" نمیدونم چطور بگم که چقدر از دیدن اد خوشحالم هری شب منو ساخت به نظرتون چطوری ازش تشکر کنم؟" بلا و سارا مثلا داشتن راهکار ارائه میدادن که بنده معذورم از ذکر کردنشون.اون شب به بهترین نحو ممکن گذشت.

***

صبح به زور درسا رو و سه تفنگ دارو بیدار کردم و تز دادم که امروز تو حیاط صبحونه بخوریم. امروز صبح منشی آقای تامسون زنگ زد به خونه و گفت که امروز فیلم برداری نمیشه چون آقای تامسون به همه مرخصی داده بود. از دیشب هرچی دنبال گوشیم میگشتم پیداش نمیکردم. سر میز صبحونه درسا داشت قضیه دیروز و تعریف میکرد. درسا:" آسا نمیدونی که فک کن شبیه گودزیلا از خواب پا شدم رفتم درو باز کردم بلا رو که دیدم کفم برید دهنم قد چی باز بود اصن نمیتونستم باور کنم بلا اسمیت پشت در خونه است اول که پشت آیفون یکی گفت خانوم درسا کلی ترسیدم گفتم الان مافیایی گروهکی تروریستی کسیه اومده منو بکشه." به اینجاش که رسید غذا پرید تو گلوی آرتان بدبخت داشت خفه میشد. سامیار و سام نمیدونستن بخندن یا مشت و لگد حواله ی ارتان کنن. درسا اخم کرد و گفت:" زهر مار نخندین" به زور خندمونو خفه کردیم. درسا ادامه داد:" حالا بعد چند دیقه که من به خودم اومدم بلا رو آوردم تو.  بنفشه که دیده بود از من خبری نشده داشته میومده حیاط که بلا رو رو پله ها میبینه و اونم یه چند دیقه ای به عالم هبروط میره. بدبخت بلا الان پیش خودش فکر میکنه چه قوم عجوج مجوجی هستیم!" خندیدم و گفتم:" خواهر من حقیقتی رو که چند روز بعد قراره بفهمه زودتر فهمید چه فرقی میکنه!"  دوباره همه خندیدیم.

یهو دیدیم یکی عین چی داره میکوبه رو در کم مونده بود درو بشکونه. رفتم درو باز کنم تا ببینم کدوم گوساله ای که اول صبحی رم کرده تا جد و آبادش و فوش کش کنم درو که باز کردم دیدم عجب گوساله ای... تا باشه از این گوساله ها! زین بود تا اومدم بش سلام بدم با عصبانیت سرم داد زد:"  ازت متنفرم...فکر نمیکردم اینقد پست باشی ازت متنفرم میفهمی متنفر......"

 



میدونم میدونم داستان جای خیلی بدی تموم شد ولی متاسفانه یه خبر بسی بد براتون دارم اونم اینه که من به مدت نامعلومی نمیتونم ادامه ی داستادن رو بذارم. خیلی خیلی متاسفم اما بیاین یه کاری بکنیم شما ادامه داستان رو حدس بزنید نظرتون؟ و این که نظر یادتون نره.

من منتظر نظراتون هستم.

 





طبقه بندی: فن فیکشن irresistible،
برچسب ها: فن فیکشن، فن فیکشن وان دایرکشن، فن فیکشن هری استایلز، فن فیکشن زین مالیک، fan fiction of one direction، one direction's fanfiction،

نمایش نظرات 1 تا 30