تبلیغات
زین مالیک و هری استایلز - قسمت چهاردهم فن فیکشن irresistible
تاریخ : چهارشنبه 22 مرداد 1393 | 07:44 ب.ظ | نویسنده : asma styles
تاداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اینم قسمت بعدی ببینید چه دختر خوش قولی هستم!!!!!!!!
انتظار زیادی نیست که ازتون بخوام نظر بدین؟
اقا تا نظرات به 30 نرسه از قسمت بعدی خبری نیست!!!




از فکر بلا خندم گرفت گفتم:" حتا گفتم که نمیشه گفت که ما دوستیم!!" بلا با حالت متفکرانه ای گفت:" اگه اون تورو میشناسه و تو ام اونو میشناسی و گوشی تو دست اون بوده پس دوستین!" یه نگاهی به من انداخت و ادامه داد:" اگه اون دوستته و یه پسره پسره پس حتما دوست پسرته!"

ای بابا حالا این بلا هم چه گیری داده بودهااااا گفتم:" نه بخدا لیام گوشی من و گرفت که به درسا زنگ بزنه!همین"          بلا با تعجب پرسید:" دارسا؟ اون کیه؟"           آسا:" دارسا نه درسا!خواهرمه"            بلا:" ببین به خدا من خنگ نیستم هااا ولی این بارم نفهمیدم قضیه چی شد!! یعنی لیام با خواهر تو دوسته؟"  دیگه نمیتونستم جلو خندمو بگیرم خندیدم و گفتم:" نه بابا!!! چه گیری دادی!!! درسا قراره برا تور جدید پسرا طرح بزنه!!همین"      بلا سرش رو به معنای فهمیدن تکون داد و یهو پرید تو هوا و با تعجب و هیجان پرسید :" یعنی اون طرح ها برای خواهر تو بود؟؟؟؟"  مطمئن نبودم کدوم طرح هارو میگه گفتم:" اگه منظورت همون طرح هایی که پسرا تو برنامه SNLنشون دادن اره طراحشون خواهر منه"  بلا:" بابا چه خواهر هنرمندی داری من عکس کاراش رو دیدم! خیلی خوووووب بودن!"        آسا:" خودش که اینطور فکر نمیکنه به زور راضی شد برا پسرا طرح بزنه!"  بلا:" آخه چرا؟"   آسا:" نومودونم! راستی تو کجا عکس طرح های درسا رو دیدی؟"  بلا:" اون شبی که پسرا به برنامه SNL دعوت شده بودن منم اونجا بودم و تو پشت صحنه عکس کاراش رو دیدم!"    بلا گفت:" خیلی خوش حال شدم که با دختری مثل تو آشنا شدم !" لبخندی زدم و گفتم:" مرسی.." هنوز حرفمو تموم نکرده بودم که منشی صدام کرد و گفت که آقای تامسون منتظرمه! به بلا لبخندی زدم و ازش خدافظی کردم!!

در زدم و رفتم تو اتاق. توی اتاق آقای تامسون و چند تا خانوم و آقای دیگه پشت یه میز کنفرانسی خیلی بزرگ چوبی نشسته بودن که با ورود من بلند شدن و به من سلام کردن! به همشون سلام کردم! دل تو دلم نبود هیچ وقت فکر نمیکردم که تو همچین موقعیتی قرار بگیرم!!! آقای تامسون شروع کرد به معرفی افراد میخواستم بهش بگم "آقای تامسون  زحمت نکش تا جد و آباد همه ی اینارو حفظم " ولی چیزی نگفتم!

آقای تامسون بعد معرفی همه ی اونا رو کرد به من و گفت:" خب آسا جان! خیلی خوش حالم که تو برای این نفش انتخاب شدی و میدونم که دختر با استعدادی هستی چون تو همون چند دیقه ای که روز تست برامون نقش بازی کردی کاملا هممون رو تحت تاثیر قرار دادی!"

 آقای تامسون شما فقط خوشحالی ؟! من دارم بال درمیارم از خوشی! اگه میتونستم همین جا می رقصیدم دل ای دل .....دل ای دل ..... به زور جلوی خودمو گرفتم تا همون وسط شروع نکنم به رقصیدن لبخندی زدم و گفتم:"  منم خیلی خیلی خوش‌حالم که افتخار کار کردن با شما نصیبم شده! امیدوارم که مایوستون نکنم."

آقای برایان کرانستون (تهیه کننده): اوه بیخیال! خودتم میدونی که چقدر با استعدادی لازم نیست انقد فروتن باشی!"

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ترو خدا از این حرفا نزنید قلب من جنبه نداره یهو دیدین همین جا قش کردما ندیدمیگم قیافم شبیه دونقطه دی شده بود. گفتم:" امیدوارم که اینطور باشه"

بعد خوندن قرارداد کم مونده بود فلبم وایسه ای خدا من و این همه خوشبختی محاله!!!!

آقای لینکن:" پس از هفته بعدی کار رو شروع میکنیم!!!" هفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته بعد؟ سعنی از هفته بعدی من رسما بازیگر میشم؟یعنی هفته بعد من به آرزوم می‌رسم؟؟؟واااااای گلبم خدا جون عاشقتم!!!خیلی سعی می‌کردم که خودمو کنترل کنم ولی هرکاری می‌کردم نمیتونستم لبخند نزنم!

بالاخره از اتاق اومدم بیرون، سریع رفتم تو دسشویی. جلوی آینه پاهامو می‌کوبیدم زمین و دست می‌زدمو جیغ با ولوم کم میزدم که یهو یه خانوم اومد تو!بیچوره با دیدن من کپ کرد نزدیک بود سکته کنه!یه ببخشید پروندم و اومدم بیرون!

درسا.

بالاخره رسیدم. از تاکسی پیاده شدم و نگاهی به اطراف انداختم، لیام آدرس یه برج و بهم داده بود! استرس‌م کم که نشده بود هیچ تازه بیشتر هم شده بود! آب دهنم و قورت دادم و وارد برج شدم! نگاهی به پله‌ها انداختم با این که این برج هیچ شباهتی به اون استدیو نداشت ولی نمیدونم چرا یاد اونروز افتادم که با پسرا برا ضبط آهنگ شون رفته بودیم!با یادآوری اونروز لبخندی رو لبام اومد! قصد کردم از پله ها برم بالا!

_:" هی دختره مگه دیوونه شدی؟ به چی میخندی؟" لوئیس بود! لبم و گاز گرفتم خدایا خودت کمکم کن!   گفتم:" هیچی یاد یه چیزی افتادم!"  لوئیس سرشو تکون داد و گفت "خعیل خب بریم."

با آسانسور رفتیم طبقه 28. واقعا با چه فکری می‌خواستم این همه پله رو بیام بالا؟؟ حق دارن بگن خل شدم!رفتیم داخل دفتر. نگاهی به دور و بر انداختم کلی میز سفید رنگ کنارهم گذاشته بودن من فکر میکردم تو این جور جاها هرکی یه اتاق برا خودش داره زهی خیال باطل!!!!رو میز هام کلی کاغذ و مقوا و لپ تاب و طرح های اولیه بود!از دور که اینجور به نظر می‌رسید!!! آدمایی که اونجا بودن متوجه ورود ما نشدن!

لویس یه سرفه کرد و گفت:" بچه ها اینم درسا همونی که براتون تعریف کرده بودیم!" با این حرف لویس سرشونو آوردن بالا و به من نگاه کردن! از قیافه هاشون نمیتونستم بفهمم که دارن به چی فکر میکنن!یعنی با این که با یه ایرانی همکار بشن مشکلی نخواهند داشت؟ دستام عرق کرده بود! اونام که هیچکدومشون چیزی نمیگفتن!!

لوئیس یه نگاهی به من انداخت و گفت:" چرا کسی چیزی نمیگه؟ بدبخت و خوردین با نگاتون!! یکی یه چیزی بگه دیگه!"

یکی از پسرا دستش و اورد جلو و گفت:" سلام من استئفان خوشبختم" بش دست دادم و گفتم :"ممنون منم همچنین." اونا منو میشناختن دیگه!! براهمین خودمو معرفی نکردم! لوئیس یه گوشی و از رو یکی از میزا برداشت و گفت:" گوشیمو جا گذاشته بودم." بعد رو به من کرد و گفت:" ببخشید باید برا ضبط آهنگ برم!" لبخندی زدم و گفتم:" باشه."

 بعد رفتن لوئیس استئفان شروع کرد به معرفی بقیه گروه! لیلی و تسا و دیوید و مکس و جیسون و سوزان و استئفان و من یه گروه هشت نفره رو تشکیل میدادیم که طراحی صحنه های تور با ما بود!که طبق یه قرار که قبلا بین خودشون گذاشته بودن طرح های اولیه با من و تسا بود!بزرگ ترین فرد گروه دیوید بود که 24 سالش بود کوچیک ترین فرد گروهم که معلومه من بودم!!با بچه ها کمی درمورد طرح ها صحبت کردیم و بعد از این که هیچی به ذهنمون نرسید جیسون نتیجه گرفت:" شکم و مخ رابطه مستقیم دارن که اگه شکم خالی باشه هیچی به ذهن آدم نمی‌رسه! برا همین همه مهمون من اینجوری بیشتر با دارسا آشنا می‌شیم!" بیچاره ها نمیتونستن اسمم رو خوب تلفظ کنن!

سوزان:" آخ جـــــــــــــــــــــــــــــــــــون پیش به سوی ناهار!"

مکس:" حالا کجا میریم؟"                  سوزان:" پرسیدن نداره!!معلومه kfc"         جیسون:" الان دارید حرف تو دهنم میذارید؟"             مکس دو نقطه دی شد و گفت:" از کجا فهمیدی؟"  جیسون چشماش رو چرخوند و گفت:" خعیل خب بابا! جمع کنید بریم" 

نمی‌خواستم از همین روز اولی آویزونشون بشم احساس می‌کردم با من راحت نیستن یعنی یه جورایی فکر میکردن من بچم! برا همین گفتم:"خوش‌حال شدم از آشناییتون ولی من کاردارم باید برم!"    جیسون:"عه کجا؟می‌خوام ببرمتون ناهار!!!من از این دست و دل بازی‌ها بلد نیستم هاااااا بهتره قدر این موقعیتو بدونی!"    گفتم:"ممنون ولی بمونه برا یه موقعیت دیگه!"      سوزان:" حالا کارت واجبه؟ نمیشه نری؟"    راستش اصلا کاری نداشتم که حالا بخواد واجب باشه یا نباشه! ولی..... جیسون نذاشت اصلا حرف بزنم سریع با یه لحن جدی گفت:" تو الان شاغل به حساب میای و این بخشی از کارته پس باید این کاراتو در اولویت قرار بدی حالاهم حق مخالفت نداری بچه ها راه بیفتین!"

من و استئفان و تسا و لیلی سوار ماشین تسا شدیم و بقیه سوار ماشین دیوید شدن! بچه ها مشغول حرف زدن شدن و منم سعی میکردم که تو بحث هاشون شرکت کنم اصلا دلم نمیخواست فکر کنن که دارم خودمو میگیرم!یهو تسا از من پرسید:" واقعا اون طرح ها کار خودت بود؟" از این سوالش اصن خوشم نیومد! گفتم:" شک داری؟" پوزخندی زد و گفت:" به قیافه ات نمیخوره که اون طرح ها کار خودت باشه!"      بم برخورد یعنی اون فکر می‌کرد من دروغ میگم؟   گفتم:" مگه قیافه ام چشه؟"    گفت:" خیلی بچه ای! به سن‌ت نمیخوره اون طرح ها برا خودت باشه!!!" کفری شدم دلم میخواست همچین بزنم تو دهنش که خون بالا بیاره گفتم:" چون تو تو سن من نمیتونستی همچین طرح هایی بزنی دلیل نمیشه که بقیه هم نتونن!! بالاخره استعداد چیزیه که همه ندارن!!" تسا جاخورد ولی خیلی سریع گفت:" چرا کفری میشی کوچولو؟ حاضرم شرط ببندم که اونا کار خودت نیستن!" سریع گفتم:" باشه شرط می‌بندیم سر چی؟"  گفت :" هرچی تو بگی! میتونی طرح های اصلی رو برام بیاری؟"  گفتم:" قبوله!" دختره ی نکبت ایکبیری!!!!!!

تسا دوباره پوزخند زد و گفت:" همه ایرانیا حرص خوردنی انقد زشت میشن؟!"  تا خواستم دهنمو باز کنم هرچی لیاقتشه بش بگم استئفان سریع گفت:" تسا بس کن!" بعد دم گوش من گفت:" ناراحت نشو تسا کلا اخلاقش با تازه واردا اینجوریه یه کم که بگذره اخلاقش درست میشه فقط باید تحمل کنی!" تو دلم گفتم " صد سال سیاه میخوام نشه دختره  ایکبیری!!!! ولی یه لبخند زوری زدم و گفتم "باشه "

دیگه حوصله صحبت کردن نداشتم برا همین هندزفری رو از جیبم درآوردم و کردم تو گوشم. خوبه که صبح رم خودمو با رم بنفشه عوض کردم! نمیدونم با اون سلیقه مزخرفش تو آهنگ گوش دادن چطور تا حالا زنده مونده؟" دنبال آهنگ های اد شیرن گشتم اهنگ kiss me ش رو پلی کردم!عاشق اون تیکه‌اش هستم که میگه
I'm falling for your eyes, but they don't know me yet

من عاشق چشم هاتم ولی اونا هنوز منو نمیشناسن

اهنگ‌های اِد تمام زندگی منو می‌ساختن! اون تنها کسی بود که می‌ تونست با آهنگ هاش بهم آرامش بده!

بالاخره بعد نیم ساعت که برا من قد یه قرن طول کشید رسیدیم و من از اون ماشین کذایی پیاده شدم! از فکر این که قراره با این دختره طرح بزنم کلی حالم گرفته می‌شد! هممون مثل بچه ها آب از دهنمون جاری بود! بالاخره غذاهارو آوردن و ما مثل قوم مغول حمله کردیم به غذا ها!جیب جیسون حسابی خالی شد!جوری که من حدس می‌زدم الان شپش ها خیلی راحت می‌تونن تو جیب جیسون پشتک وارو بزنن و جیبش رو به یه دیسکوی حسابی تبدیل کنن! دیسکو....آره خودشه باید به آسا بگم بریم دیسکو به طور فجیعی به رقصیدن نیاز دارم! بعد ناهار شماره و ایمیل بچه‌ها رو به جز تسا رو ازشون گرفتم  و باهاشون خدافظی کردم!

چون را خونه رو بلد نبودم زنگ زدم به آسا تا آدرس و از بگیرم که این بار دیگه گم نشم!   


    

سلووووووووووووووم مرسی که دارین فن فیکشن ما رو می‌خونید بچه ها میدونم این قسمت اتفاق زیاد خاصی نیوفتاد ولی این ها مقدمه چینی دیگه!!!!
صبر پیشه کنید تا برسیم به قسمت های هیجان انگیزش و این که نظر یادتون نره 

خدافظی



طبقه بندی: فن فیکشن irresistible،
برچسب ها: فن فیکشن وان دایرکشن، fan fiction، فن فیکشن irresistible،

نمایش نظرات 1 تا 30