تبلیغات
زین مالیک و هری استایلز - قسمت سیزدهم فن فیکشن Irresistible
تاریخ : چهارشنبه 22 مرداد 1393 | 03:58 ب.ظ | نویسنده : asma styles
 سلووووووم و درود من بر شما دوستای گلم باد
بچه ها من بابت این که کلی طول کشید تا این قسمت و بذارم کلی عذر میخوام ولی ازتون خواهش میکنم که بازم با نظراتون به ما انرژی بدید 
و این که قسمت بعد و چند ساعت بعد یا فردا میذارم 
به قول نانا شوت شید ادامه مطلب




درسا.

با صدای زنگ موبایل از خواب پریدم.ساعت12:30 بود، اه لعنتی! یادم رفته بود خاموشش کنم. نمی‌خواستم چشام و باز کنم این گوشی لعنتی هم که خاموش نمی‌شد آخه کی این موقع صبح به آدم زنگ میزنه؟؟؟؟گوشی و برداشتم و پرت کردم.چـــــــــــــــــــــــی؟گوشی رو پرت کردم؟چشام و باز کردم و پریدم رو زمین ولی صحنه ای که دیدم اشکمو درآورد! گوشی نازنینم تیکه تیکه شده بود بعد کمی عذاداری بر سر مزار آن بزرگوار جنازه اشو جمع کردم،اول صبحی که اینجوری شروع بشه دیگه تهش معلومه چی میشه! L L L گوشی رو بابا سال قبل برا تولدم گرفته بوداونم بعدالتماس خیلی دوسش میداشتم! L لباس هامو عوض کردم و قصد کردم برم طبقه پایین تا یه چیزی بخورم،تو اتاق ها سرک کشیدم آسا تو اتاقش نبود ولی بنفشه هنوز خواب بود!رفتم تو اشپزخونه تا دلی از عذا دربیارم. نسکوئیک شکلاتی رو که دیروز بنفشه برام خریده بود رو از تو کابینت برداشتم، از بچه گی عاشق نسکوئیک شکلاتی و شیر بودم. رو در یخچال یه یادداشت بود.

"سلام درسا سلام بنفشه، من امروز با آقای تامسون قرار دارم،مطمئن نیستم ولی فکر کنم کارم طول بکشه اگه دیر کردم شما ناهارتونو بخورین! راستی کلی ام برام دعا کنید. آسا"

باشه ای گفتم و نشستم سر میز. من کلا بدون آهنگ هیچ کاری نمیتونم بکنم دقیقا مثل آسا،برا همین تلویزیون رو روشن کردم و زدم شبکه4. آخ جووووووووووون اهنگ  dirty dancer "انریکه" بود،حس رقصم یهو فوران کرد همین جوری داشتم بالا پایین می پریدم و اون وسطا هم یه قاشق نسکوئیک می خوردم که یهو دیدم صدای خنده میاد! سرم و برگردوندم چشمتون روز بد نبینه دنی و بنفشه وایساده بودن کنار پله ها و داشتن هرهر به من میخندیدن و متاسف میشدن برام!واااااااااااااااای آبروم رفت! احساس میکردم لپ هام قرمز شده،یه نقشه شیطانی به ذهنم رسید. میدونستم جلو دنی هر خواهشی از بنفشه بکنی قبول میکنه برا همین گفتم :" ویولــــــــــــــــــــت ویولــــــــــــــــــــــت جونی!!! "بنفشه یه نگاه نامطمئن به من کرد و گفت: "چی میخوای؟" قیافم و ناراحت کردم و گفتم:" برو گم شو خوبی به تو نیومده داشتم جلو نامزدت آبروتو حفظ میکردم ولی دیگه برو بمیر" دنیل:" آخی خدا قیافه رو نگااااا" بنفشه یه چشم غره به دنی رفت و گفت:" حالا چی میخوای؟"   گفتم:" گوشیتو"      بنفشه :"گوشیمو؟؟"  یه لبخند زدم و گفتم :"اره گوشی خودم شکست"  بنفشه:" یعنی چی شکست؟؟؟؟؟؟؟؟"   درسا:"یعنی شکست دیگه! صبح یکی هی داشت بهم زنگ میزد منم خواب بودم عصبانی شدم و پرتش کردم اون بیچوره هم بهش برخورد شکست." بنفشه چند بار پلک زد و گفت:" من گوشیمو دوست دارم."

دنی قاه قاه خندید و گفت: “girl you are siiiiiiiiiiiick”. بعد کلی مصیبت گوشی بنفشه رو کش رفتم و سیم کارت و رم خودمو با سیم کارت و رم بنفشه عوض کردم! یه اس ام اس از یه شماره ناشناس برام اومد.

 نوشته بود: " سلام من لیامم فقط خواستم قرار امروزمون رو یادآوری کنم خدافظ"

قرار امروزمون؟ کدوم قرار؟ آقامن چیزی یادم نمیاد!!باید از خودش میپرسیدم! بش اس دادم :" سلام لیام! کدوم قرار؟" بعد چند ثانیه جواب داد!!ماشالله چقدم دستش تنده! برادر من بذار پیام من به دستت برسه، بخونش، بعد جواب بده! لیام:" این که از امروز باید برامون طرح بزنی واقعا یادت نبود؟؟" وااااااااااااااااااای نهههههههههههههههه اصلا یادم نبود الان پیش خودش میگه عجب دختر خلی!! جواب دادم :" :-""""" سوووووت سووووووووت سووووووووووت تر! دقیقا کجا باید بیام؟"  لیام:" مرسی واقعا؟ دیروز من داشتم چیکار میکردم؟؟اون همه حرف زدم حواست کجا بود؟ باید بیای به این آدرس...." تو دلم گفتم داشتی گل لگد میکردی برادر من! ازش معذرت خواهی کردم و گفتم که حتما خودمو تا یه ساعت دیگه میرسونم اونجا. بدو بدو لباس هامو عوض کردم و به آسا به طور خلاصه تو اس ام اس گفتم که میرم بیرون. پله هارو دو تا یکی میپریدم پایین که یه دفعه کم مونده بود با حلق پخش شم کف زمین، به زور تعادلم و حفظ کردم!بنفشه و دنیل تو آشپزخونه داشتن قهوه میخوردن منو که دیدن بنفشه با تعجب پرسید:" کجا با این عجله؟" تند تند جریان و براش تعریف کردم و از خونه زدم بیرون. سوار تاکسی شدم و آدرس و براش خوندم! دل تو دلم نبود با این که لیام بهم گفته بود از دستم عصبانی نیستن بازم کلی استرس داشتم.

آسا.

به ساعت نگاه کردم، ساعت یک و نیم بود. ساعت یه ربع به دو با آقای تامسون قرار داشتم! منظم بودن خوب چیزیه هاااا ولی همیشه نه الان یه ربع میشه من اینجام منشی هم نمیذاره برم تو!! به دور و بر یه نگاهی انداختم رو به روی این صندلی که من نشسته بودم اتاق اقای تامسون بود، پشت سرم پنجره های سقفی بود کمی اون ور ترم هم اتاق منشی بود البته بهش نمیشه گفت اتاق چون فقط شیشه بود و مثل یه حریم خصوصی برای منشی بود! داشتم به این فکر میکردم که الان این منشی خداتومن داره پول میگیره هااااا!!تو همین فکرا بودم که احساس کردم گوشیم لرزید.یه پیام از طرف درسا داشتم.

نوشته بود:" سلام خواهر، الان لیام اس داد گفت که باید برم درمورد طرح هایی که قرار بزنم صحبت کنیم!من کلید ندارم ولی بنفشه خونه است!راستی چه خبر؟" لیام به درسا پیام داده؟؟؟؟؟؟؟من فکر میکردم پسرا سرشون شلوغ تر از این حرفاست! جواب درسا رو دادم و گفتم:" فعلا که خبری نیست!واااییی درسا استرس دارم" و داشتم دعا میکردم که زود جواب بده چون واقعا حوصلم سر رفته بود!

درسا:" استرس ؟برا چی؟"       آسا:" نمیدونم ولی خیلی استرس دارم!"   درسا:" یادته در مورد قانون جذب چی بهت گفته بودم؟! الکی به خودت تلقین نکن!"

-سلااااااااااااااااااااااااااااااام سرمو بلند کردم، بلا بود،داشت با لبخند به طرفم میومد. گفتم:" سلام" و جوای لبخندش رو با یه لبخند بزرگ تر دادم.  بلا:" شنیدم امروز برا بستن قرارداد میای گفتم بیام و ببینمت دلم برات تنگ شده بود!" حرفایی که از دهن بلا بیرون میومد باور نکردنی بود!! با این که تعجب کرده بودم ولی دل خودم هم هواشو کرده بود!  گفتم:" جدی میگی؟؟ دل منم برات تنگ شده بود!" یه لبخند زدم و ادامه دادم:" راستش من اول فکرنمیکردم همچین شخصیتی داشته باشی!" بلا با تعجب پرسید:" مگه شخصیتم چه جوریه؟" با شیطنت جواب دادم:" خیلی مهربونی! راستش اول فکر میکردم از اون آدامایی هستی که فقط جلو دوربین لبخند میزنن ولی خیلی مغرورن ولی الان میفهمم که واقعا اشتباه میکردم!"  بلا اول تعجب کرد بعد انگار که یه جک شنیده باشه با صدای بلند خندید و گفت:" تو بامزه ترین دختری هستی که تو عمرم دیدم!!" لبخندی زدم و گفتم:" توام مهربون ترین دختر دنیایی!" تو چشم های بلا ستاره روشن شد.  بلا با ذوق گفت:"مرررررررسی حالا از خودت برام بگو"  

آسا:" امممممممممم راستش چیز زیادی برای گفتن ندارم، من و خواهرم که دو سال از من کوچیک تره برا تعطیلات تابستونی اومدیم لندن پیش خاله‌مون"

بلا:" دانشگاه رفتی؟"                      آسا:" نه من هنوز18 سالمه هااا"     بلا:" اوه راست میگی! آخه میگفتن رشته نمایش خوندی منم برا همین قاطی کردم!!"        آسا:" نه نه تو دبیرستان رشته‌م نمایش بود."       بلا چند لحظه متفکرانه به من نگاه کرد بعد انگار که یه چیزی یادش اومده باشه پرسید:" راستی دوست پسرت اهل لندن؟"   دوست پسرم؟؟؟؟؟؟؟؟بلا جان خواهر خوبی؟ با تعجب پرسیدم :" دوست پسرم؟؟ من که دوست پسر ندارم؟!"     بلا:" آآآآآآآآآآآآآآآم مطمعنی؟ آخه دیروز که زنگ زدم به گوشیت یه پسری جواب داد که اتفاقا تو رو هم میشناخت!"  دیروز؟؟؟؟؟ آها لیام و میگفت!    آسا:" آها! فهمیدم کی و میگی!! نه اون دوست پسرم نیست راستش حتا میشه که گفت که دوست معمولی م هم نیست!"   بلا  با قیافه ای که معلوم بود هیچی از حرفام نفهمیده گفت:" من که گیج شدم! پس اون کیه که گوشی تو دست اون بود ولی باهم دوست معمولی هم نیستین و اون تورو میشناخت؟"     آسا:" چطور بگم آخه؟ راستش اون لیام پین بود!"    بلا تقریبا با حالت جیغ پرسید:" لــــــــــــــــــیام پیــــــــــــــــــــــــــــــــــــن؟؟"    آسا:" اره ...اره.. لیام پین"  سعی داشتم این قضیه رو عادی نشون بدم ولی خدایی قضیه ساده ای نبود که یه لیام پین یه دختر معمولی رو بشناسه و حتا گوشی اون دختر دستش باشه!      بلا:" شما دوتا باهم دوستین؟"




طبقه بندی: فن فیکشن irresistible،