تبلیغات
زین مالیک و هری استایلز - قسمت سوم eternal love
تاریخ : جمعه 20 تیر 1393 | 12:20 ب.ظ | نویسنده : asma styles
صحبت های نیایش:

شـــــــــــــــــــلام به همگی .........

بچه ها یه جاهایی شنیدم میگفتن چون قسمتام هم کمن هم دیر میزارم هم هنوز به جای باحالش نرسیده نظر نمیدین ....... حالا این دفه دو قسمتو با هم گذاشتم که زودتر به قسمت باحالش برسه .......

چون دو قسمتو با هم گذاشتم تا نظرا 20 تا نشن بقیشو نمیزارم ....... از من گفتن بود .......

Pleaseeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee



قسمت سوم فن فیکشن eternal love

تو همین هیری ویری وقتی بلندگو اسم هواپیمای مارو گفت المی و آرام ایستادن .......

که آرام یه دفه عین .......... از کول المی کشید بالا و هر دو با تمام ابهت پهن زمین شدن و هی میزدن تو سر و کله هم ....... ما هم از خنده داشتیم صندلیها روگاز میزدیم که دیدیم با اجازه نصف صندلیها رفت .........

بلندگو دوباره اسم هواپیمامونو گفت زود خودمونو رسوندیم به هواپیما ...... ساکامونو تحویل دادیم و وسایل ضروری رو بردیم تو ...... صندلیای هر پنج تامون تو یه ردیف بود ...... من وسط ...آتی و المی یه سمتم و آرام و آسا هم یه سمت دیگه همه در حال وراجی بودیم . هواپیما که خواست بلند شه کمربندامونو بستیم . دستای همدیگرو با شوق و ذوق گرفتیم و منتظر حرکت شدیم .

هواپیما که بلند شد چشمامو بستم  و شدت تمام خوشحالیمو چپوندم تو یه لبخند ساده . دلم میخواست جیغ بزنم . یه چیزی ته دلمو قلقلک میداد . احساس رهایی و سبکی عجیبی میکردم . انگار میتونستم پرواز کنم . دیگه میتونستم بعد اونهمه عذاب و سختی خودم باشم . میتونستم همون آتنای خوشبختی باشم که گذشتش براش فقط یه خاطره ی مبهمه .

آسا با ناباوری و آروم گفت : بچه ها ما داریم میریم ........ ما امشب لندنیم ..... لندن

آتوسا ما فقط نمیریم لندن .... میریم که واسه همیشه با خوشبختی زندگی نکبت بار گذشتمونو فراموش کنیم .

المی یعنی ما واقعا داریم میریم ؟.... باورم نمیشه

هندزفیریمو گذاشتم تو گوشم . آرامش خاصی جای اضطراب مقاومت ناپذیرمو گرفته بود . آرامشی که انگار دیگه هیچوقت قرار نبود از بین بره ...... همه چی تموم شده بود . آرامشی که تو قلبم حس میکردم اینقدر سبکم کرده بود که پلکام سنگین شدن و آروم منو تو تاریکی فرو میبردن. دیگه از این تاریکی نمیترسیدم . این تاریکی دیگه پر از کابوسهای بی معنی و بی انتها نبود. اینبار من به این تاریکی سرشار از آرامش نیاز داشتم با این حال سخت در برابر بی خوابی چند روز اخیرم که حالا به مغزم هجوم اورده بود تقلا میکردم . نمیخواستم این لحظه به یاد موندنی رو ترک کنم. ولی.............

ولی بعد تو تاریکی بلعیده شدم و دیگه چیزی حس نکردم.

***************

چنان شور و شوقی تو صدای آسا بود که گفتم عین یه بمب ساعتی الان منفجر میشه.

آسا آنی......خخخخخخخخخخ پاشو خرس گنده . رسیدیم ...... رسیدیم لندن آنیتا

لــــــــــــــنــــــــدن ...... موج وحشیانه ای از هیجان به تک تک سلولای مغزم هجوم اورد . با عجله از هواپیما پیاده شدیم و ساکامونو تحویل گرفتیم . یه لیموزین شیک مشکی منتظرمون بود. داشتیم میرفتیم سمتش که جمعیت خبرنگارا ریختن سرمون .شیطونه میگه میکروفونا رو بکنیم تو حلقشون. روشونم ماشالله کم نمیشد میزاشتیشون میگفتن سوارمون کنین تا یه جایی برسونینمون. والا ...... هیچی دیگه با کلی دردسر سوار شدیم و چپیدیم تو....

آسا ایـــــــــش ..... خروسای بی محل ....... موهام خراب شد

آرام خواهر عقل کل من در عوض تا چند هفته دیگه که تئاترمون راه افتاد میشیم مشهور ترین دخترای دنیا ..... اونموقع دیگه هیچکس نمیتونه اینارو جمع کنه با اجازه .... البته من چون یه چندتا تار مو بیشتر سفید کردم ارجعیت دارم ..یادتون باشه ................... و یه پوزخند تحویلمون داد

- هــــــــــــــــــــــــوی ..... خانم به اصطلاح انسان یادت باشه که من اصولا و شرعا 1 سال و 12 روزو 3 ساعت ازت بزرگترم ........ بعدم با وجود من جلوی تو لنگم نمیندازن خـــــانم

آرام اوهو ....... اعتماد به سقفت شدیدا تو حلقم ........ دست آتی رو از پشت بستی جان تو

آتی بیخود منو قاطی نکنین میزنم چش و چالتونو درمیارما ...... 

آسا هههههههههههه ........ یه کلام از مادر عروس

المی اووووووووو بابا دهنتون گشاد نشه .. اول زحمت بکشین بیرونو یه نیگا بکنین عقلتون بیاد سر جاش بعد همدیگه رو لت و پار کنین .........

یه نیگا به بیرون کردم ...... فکم با هسته ی زمین برخورد کرد و چشام شد اندازه دیس پلو خوری ....... اههههههههههه

لندن تو شب حرف نداره ....... 10 دقیقه بعد رسیدیم یه هتل ...... اونجوری که رانندمون گفت معروفترین هتل لندنه ..... نه پس انتظار داشت الان ما تو یه سفره خونه ای چیزی داشتیم دیزی میکوبیدیم .......

خوشبختانه خبرنگارا هنوز هنوز نمیدونستن تو کدوم هتلیم .امشب یه نفس راحت میکشیدیم هرچندفردا صبح پاشنه درو از جا میکندن. هیچکدوم نای هیچ کاری نداشتیم ..... پس با همراهی بادیگاردامون کلید اتاقامونو گرفتیم و رفتیم تو ..... وسایلمو کامل جا دادم و ساعت نزدیکای 12 افتادم رو تخت و یه ثانیه بعد شدم عین میت....

**********************************************************************

بدوووو قسمت بعد ......... ماجرا تازه از قسمت بعد شروع میشه ..........

نظررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر




طبقه بندی: فن فیکشن eternal love،