تبلیغات
زین مالیک و هری استایلز - قسمت دوازدهم فن فیکشن irresistible
تاریخ : شنبه 14 تیر 1393 | 03:14 ب.ظ | نویسنده : negar malik



ادامه مطلب لطفا...

(خونه بنفشه)

درو باز کردم و رفتم داخل بنفشه داشت غذا میپخت

"سلـــــــــــــــام خاله جونی خودم چطوری؟؟؟؟"

بنفشه باتعجب بهم نگاه کرد و گفت:

"آسا خوبی؟؟؟"

با خوشحالی گفتم:

"خوب؟؟؟ عالیم معرکه...هیچوقت بهتر از این نبودم"

بنفشه:

"چیزی شده؟؟"

"اره اره اره درسا کجاست؟؟؟"

"فککنم داره تلوزیون میبینه"

دویدم تو پزییرایی از پشت درسا رو بغل کردم و گفتم:

"وای درسا واییی درسا از تست بازیکپگری قبول شدم جیــــــــــــــــغ " همینجوری بالا و پایین میپریدم و نمی دونستم چجوری باید خودمو تخلیه کنم

درسا:

"خفه...آسا...خفه...خفه ام کردی"

وای مثل اینکه جدی جدی داره خفه میشه سریع دستامو از دورش باز کردم که یه نفس عمیق کشید و برگشت طرفم و با خوشحالی گفت:

"تبریک میگم آســـــــــــــــــــــا بالاخره به آرزوت رسیدیییییی هورااااااااااااااااا خیلی خوشالم"

دوتایی داشتیم میپریدیم و جیغ و داد میکردیم که یهو درسا گفت:

"به مامان ایناگفتی؟"

"نه هنوز میگم بعدا"

در همون لحظه بنفشه پرید تو و ماچ بارونم کرد با تعجب گفتم:

"تو از کجا فهمیدی؟؟"

یه نگاه عاقل اندر سفیه کرد و گفت

"با این جیغایی که میکشیدی کر هم بودم می فهمیدم

اوه راست میگه هاااااا بنفشه گفت:

"اسا جونی باید مهمونمون کنی "

چشمامو گرد کردم و گفتم:

"وا من که همین امروز کلی پول حرومتون کردم"

درسا و بنفشه افتادن به جونم

***

زنگ زدم به مامان باید به اونام میگفتم

مامان:

"الو؟؟"

"سلام مامانییییی الهی قربونت برم دلم برات miss you "

خندید و گفت:

"خوبه خوبه دختره ی جوگیر, هنوز نرفته فارسسی انگلیسی رو قاطی میکنه"

بعد کلی احوال پرسی از حال ماها گفتم:

"مامان اینارو بیخیال یه خبر خوب دارم براتون"

"چی شده دخترم؟"

"دختر عزیزت داره بازیگر میشه, مامان تست آقای تامسون همون کارگردان معروفه رو قبول شدم...هورااااااااااااااا"

با خنده گفت:

"دختر گوشمو کر کردی...آروم باش ببینم چی شده؟؟؟؟"

یکم که آروم شدم گفت:

"خیلی خوشالم که به آرزوت رسیدی عزیزم"

با خوشالی گفتم:

"مرسی ماماااااااان ناهیییییییییییییییییییید"

دیگه نتونستیم بیشتر حرف بزنیم مامان ناهید گفت:

"آسا سامی اینجاست میخواد باهات حرف بزنه...راستی به درسا بگو بعدا بهم زنگ بزنه"

باشه ماماناهید دلم برات تنگ شده ...همین بای بای"

"خدافظ دخترم"

سامی:

"سلام دختر خاله ی دیوونه"

"تو خونه ی ما چیکار میکنی پسره ی آویزون؟؟"

گفت:

"دارم جای شما دوتا رو تو دل مامانت میگیرم"

"هه به همین خیال باش"

کلی حرف زدم و براش تعریف کردم که میخوام فیلم بازی کنم که جدی شد و گفت:

"آسا مطمعنی که میخوای بازی کنی؟؟ می دونی که دیگه نمی تونی برگردی ایران؟؟ به نظرت ارزششو داره؟؟؟ دختر خاله ی خل تو فقط قرار بود سه ماه تابستون رو بمونی که"

لبخند زدم و گفتم:

"اره سامی مطمئنم به نظرم آدم هرجا که احساس خوشبختی کنه اونجا وطنشه...الان من اینجا دارم خوشبختی رو کاملاحس میکنم"

"باشه دختر خاله ی فیلسوف من...خوش بگذره بهت دیگه من برم"

"برو برادر خدافیس"

درسا لپ هاشو باد کرده بود و داشت کانالای تلوزیونو بالا پایین میکرد...از این بشر بعیده یه جا آروم بشینه

گفتم:

"درسا چته؟؟"

بنفشه از تو اتاقش داد زد:
"حوصله اش پکیده"

پرسیدم:

"چرا؟؟"

درسا شونه هاشو بالا انداخت و O_O اینجوری بهم زل زد...یه فکری به ذهنم رسید با ذوق گفتم:

"پایه اید یه بازی بکنیم؟؟"

بنفشه عین جن جاوم ظاهر شد و گفت:

"چه بازی؟؟"

"امممم اتل متل ^_^ "

درسا:

"بیخیال"

گفتم:

"درسا زد حال نزن دیگه بیا بشین رو زمین لنگاتم دراز کن نشستیم رو زمین گفتم:

"اول من میخونم...اول من میخونم"

درسا:

"بوخون"

شروع کزدم به خوندن:

"اتل متل توتوله گاو حسن چجوره نه شیر داره نه پس/تون گاوشو بردن هندستون..."

بنفشه یه پاشو برچید درسا گفت:

"من بوخونم؟؟؟؟"

"بوخون کوچولو بوخون"

درسا:

"اتل متل توتوله گاو حسن..."صدای زنگ در اومد بنفشه رفت درو باز کنه داد زدم:

"پاتو ورچین!!!"

بنفشه لی لی کنون رفت درو باز کنه

درسا:

"شبیه پنگوئن شده"

آسا:

"خخخخخ بنفشه کیه؟؟؟"

بنفشه جواب نداد

درسا دوباره داد زد:

"بنفـــــــــــــــــــــــــشه"بازم جواب نداد

به درسا نگاه کردم و دوباره بنفشه رو صدا کردم ولی جواب نداد داشتم نگران میشدم با درسا دوییدیم تو حیاط ...بنفشه جلوی در خشکش زده بود درسا رفت جلوی در اونم خشکش زد...آقا اینا مشکوک میزنن رفتم از لای بنفشه و درسا بیرونو نگا کردم...به چشمام اعتماد نداشتم روی یه ون سفید یه دسته گل خیــــــــــــــــــــــــــــــــلی خیـــــــــــــــــــــلی بزرگ بود که با گل های رنگی عکس بنفشه رو درست کرده بودن... دنیل جلوی بنفشه زانو زد و گفت: would you marry me????بنفشه دنیل رو محکم بغل کرد

درسا:

"استغفرالله زشته مردم مردم میبینن چی میگن؟؟؟ زشته عیبه گناهه"

منم با خنده پشت بند درسا گفتم:

"نوچ نوچ نوچ نوچ خوبه والله قدیما تا اسم شوهر میومد دخترا گوش تا گوش سرخ میشدن و تو هفت تا سوراخ قایم میشدن الان فقط نیم کیلو سرخاب سفیداب میمالن به خودشون که یکی پیداشه بگیره تشون"

بنفشه و دنیل اصلا تو باغ نبودن همچین بغل کرده بودن همو که انگار تا حالا همو بغل نکردن...منو درسا چرت وپرت میگفتیم و میخندیدیم که یهو صدای هق هق بنفشه بلند شددنیل با بهت از بازو های بنفشه گرفت و زل زد تو چشماش و گفت:

"ویولت چیزی شده؟؟؟"

بنفشه با گریه گفت:

"من خوشبخت ترین دختر دنیام"

آخـــــــــــــــــــــــــــــــی دلمان برایش سوخت...فکر کردم بهتره ما دوتا سرخر نباشیم اونجا برا همین گفتم:

"درسا بیا بریم این صحنه ها براتو مورداخلاقی داره!!!!"

"عهههههه آسا اذیت نکن موخوام ببینم"

"چی میخوای ببینی مگه فیلم سینماییه؟؟؟"

"آخه تا حالا از اینا ندیده بودم"

خنده ام گرفت گفتم:

"درسا مگه درختن که میگی این؟"

یواش تو گوشش گفتم:

"شاید بخوان تنها باشن"

"اهان از اون لحاظ"

دنیل و بنفشه برای شام رفتن بیرون من و درسا هم کمی شام خوردیم و من به طور خلاصه جریان خونه س پسرا رو برای درسا تعریف کردم اونم قضیه زنگ زدن لیام رو گفت بعد گفت:

"راستی آسا تو از کجا فهمیدی دنیل و بنفشه میخوان تنها باشن؟؟ تجربه داشتی؟؟؟ عاغا شما مشکوک میزنی!! نه نه شما مشکوک میزنی شما به من اجازه بده من به شما مشکوک بشم"

گفتم:

"نه تو انگار از وقت خوابت گذشته شروع کردی به چرت و پرت گفتن"

درسا:

"به جان خودم مشکوک میزنی"

پاشدم رفتم تو اتاقم...درسا اومد تو اتاق و گفت:

"آسا بوووووووووووووگوووووووووو"

گفتم:

"چیو؟؟؟؟"

"تجربه های عاشقانه ات رو"

دیگه زیادی داره چرت و پرت میگه گفتم:

"باور کن چیزی نیست اگه چیزی بود میگفتم...دروغ که ندارم" درسا قیافه شو اینجوری کرد O_o و گفت:

"ولی تو مشکوک میزنی" از در رفت بیرون

دیگه داشتم بیهوش میشدم لباس هامو عوض کردم و رفتم به سمت خواب...از خستگی در شرف دیدن حضرت عزرائیل بودم...هرکاری میکردم خوابم نمی برد...بدترین لحظه های زندگیم وقتایی بودن که بیخوابی میزد به کله ام...کلی تو جام وول خوردم تا بالاخره خوابم برد




طبقه بندی: فن فیکشن irresistible،
برچسب ها: فن فیکشن، وان دایرکشن، فن فیکشن وان دایرکشن، داستان، رمان،