تبلیغات
زین مالیک و هری استایلز - قسمت یازدهم فن فیکشن irresistible
تاریخ : شنبه 7 تیر 1393 | 12:32 ب.ظ | نویسنده : negar malik
کسایی که میخونید و نظر نمی دید
قسمتای قبل اشکال نداشت 
ولی به خدا این قسمتو با حال مرگ تایپ کردم
فقط بخاطر اینکه گفته بودم زود میذارم
فکر کنم انقد ارزش داشته باشه که نظر بذاری
فک نکنم توقع بیجایی باشه

خونه زین

مستخدم درو باز کرد و منو به حیاط پشتی راهنمایی کرد پسرا و چند نفر دیگه که من نمی شناختمشون دور میز نشسته بودن و حرف میزدن پاول خیلی عصبانی بود ولی پسرا آروم بودن به همه سلام کردم و رو یکی از صندلی ها نشستم

پاول:

"نمی دونم شماها چرا انقد آرومید"

لویی با آرامش گفت:

"پاول الکی شلوغش نکن و حرص نخور خودت که میدونی پاپارازی ها و فن نماها فقط دنبال سوژه هستن که شایعه درست کنن!! تازه این اولین دفعه هم نیست "

نایل ادامه حرف لویی گفت:

"پاول من نمی دونم تو چرا انقد عصبانی هستی...تامی راس میگه این اولین بار نیست که"

پاول:

"این اولیش نیست ولی تا حالا فیلم دعوای شما و عکس اینجوری پخش نشده بود "

سرمو انداختم پایین...دستام نا خوداگاه مشت شده بود و می لرزید حس میکردم تقصیر ماست که این اتفاق افتاده پاول ادامه داد:

"فقط دوماه به تور مونده و بازم شما دست گل به آب دادین...احساس میکردم مخاطب حرفش منو درسا هستیم...یه جورایی به در میگفت که دیوار بشنوه

پاول:

"شما نمی دونید این کارتون چه تاثیری روی فنا گذاشته اونا بد جوری عصبانین"

لیام:

"دلیلی نداره اونا عصبانی باشن!!! این قضیه چه ربطی به اونا داره؟؟؟ اسا حالت خوبه؟؟"

سرمو تکون دادم و سعی کردم بغضمو قورت بدم

پاول:

"واقعا که شما خیلی بیخیالید"

یکی از اونایی که نمی شناختم گفت:

"بیخیال پاول قضیه رو سخت نکن"

همون طور که سرم پایین بود سعی کردم بغضمو قورت بدم و گفتم:

"واقعا ببخشید همه ی این اتفاقا تقصیر ماست...نمی دونم چیکار کنم که این قضیه تموم بشه"

لیام:

"اوه بیخیال آسا توکه فکر نمی کنی منظور حرفامون تو و درساست؟"

دقیقا همین فکرو میکردم! فکر نمی کردم مطمعن بودم اما چیزی نگفتم زین که دیگه داشت کلافه میشد دستشو کرد تو موهاشو گفت:

"آسا بخاطر خدا بیخیال! پاول همیشه از کاه کوه میسازه راستی درسا کجاست؟ چرا نیومده؟"

گفتم:

"حالش خوب نبود عذاب وجدان داشت"

نایل:

"عذاب وجدان برای چی؟"

"فکر میکرد بخاطر اونه که همه ی این اتفاقا افتاده !!! تازه بخاطر دعوای هری و ویلی هم کلی اعصابش خورد شد"

لویی لبخند زد و گفت:

"اینهمه حس مسوولیت پذیریتون منو کشته"

لیام دستشو جلوم دراز کزد و گفت:

"اسا گوشیتو میدی؟؟"

چی؟ لیام گوشی منو میخواست چیکار کنه؟؟ جدیدا حی میکنم گوشیم جزو اموال عمومی شده و من خبر ندارم...ماشالا دست همه هست گفتم:

"گوشیمو؟ برای چی؟"

گفت:

"میخوام زنگ بزنم درسا باهاش کار دارم"

دودل شدم نمی دونستم گوشیمو بدم یا نه...اصلا الان درسا تو وضعیتی بود که بخواد جواب بده؟؟؟ دیدم اگه ندم خیلی ضایع باز میشه برای همین گوشیمو در آوردم و دادم بهش

لیام گوشیمو گرفت و بعد چند ثانیه بهم پس داد...ینی کارش در همین حد بود؟؟؟ تا اومدم بذارمش تو جیبم گفت:

"رمزش"

آخ آخ راست میگه...پترنو کشیدم و گوشی رو دادم بهش

هری:

"آسا یه سوال میپرسم قول میدی راستشو بهم بگی؟؟"

گفتم:

"من دروغ نمی گم ! یا جواب نمی دم یا دروغ نمی گم"

"نگفتم که دروغ میگی! حالا قول میدی به سوالم جواب بدی؟"

"سعی میکنم"

"قول بده"

"قول نمی دم...سعی میکنم"

تسلیم شد و گفت:

"آااااااااااااه باشه ...واقعا درسا تز دست من ناراحت نیست؟"

حالا من فکر کردم چه سوالی میخواد بپرسه اینهمه قسم و آیه میخونم گفتم:

"معلومه که از دست تو ناراحت نیست !!! کفتم که کلی هم عذاب وجدان داشت بخاطر این قضایا"

هری:

"من با ایم قضیه کاری ندارم...من واقعا نمی خواستم درسا رو اذیت کنم ! حالام اگه ازم ناراحته برم ازش عذر خواهی کنم !!!!!

"(هری cup cake دوباره اومد)

"گفتم که ناراحت نیست"

هری:

"پس چرا اونروز بدون خدافظی رفت؟"

گفتم:

"نمی دونم احتمالا دوباره لجبازیش عود کرده"

هری با مشت کوبید روی پاش و گفت:

"دختره ی لعنتی"

یعنی الان هری از درسا عصبانیه؟؟؟؟ o_O 

درسا

روی تخت ولو بودم که دیدم گوشیم زنگ زد ! اصلا حس و حال کسی رو نداشتم...طرف دست بردار نبود...آسا بود نگران شدم, نکنه پسرا چیزی گفتن؟ نه بابا!! ینی...اصن حالا پسرا درموردم چی میگفتن؟؟ چن روز بیشتر نیست که باهم آشنا شدیم اونوقت اینهمه دردسر براشون درست کردم ! آسا دوباره زنگ زد...حتما کار واجب داشت جواب دادم یه آقایی گفت:

"سلام درسا"

دوباره به شماره نگاه کرم آسا بود...این کیه که هم گوشی آسا دستشه و هم اسم منو میدونه گفت:

"درســــــــــــــا زنده ای؟؟"

گفتم:

"شما؟"

لیام: "لیامم"

با تعجب گفتم:

"اوه"

لیام : "چطوری کوچولو؟"

"لیااااام"

لیام: "بله؟؟"

"بم نگو کوچولو"

خندید و فت:

"باشه کوچولو"

"آه"

جدی شد و پرسید:

"حالا چطوری؟"

"خوب نیستم"

لیام : "چرا؟"

گفتم:

"خودت میدونی"

لیام: "نه نمی دونم"

با جیغ جیغ پرسیدم:

"لیام داری اذیت میکنی؟؟؟؟"

لیام: "آره دقیقا"

"واقعا دستت درد نکنه"

لیام: "حالا واقعا چرا بی حوصله ای؟"

"ینی تو نمی دونی؟؟؟"

لیام: "نه واقعا نمی دونم"

"خب برو توییترت رو چک کن"

لیام: "چک کرده بودم"

گفتم:

"خب؟؟"

لیام: "خب که خب!! من توییترم رو دیدم ! اما تو چرا ناراحتی؟"

"چون من بازم براتون دردسر درست کردم"

لیام: "هیچم اینطوری نیست! همیشه یه عده فن نما هستن که چرت و پرت میگن"

"ولی اینبار منی که هنوز یه هفته نشده باهاتون دوست شدم سوژه دادم دستشون پس تقصیر منه"

لیام: "تو و آسا دوستای ما هستین...چه یه هفته باشه چه ده سال...مهم اینه که ما احساس خوبی داریم با شما...اصلا هم تقصیر تو نیست "

"ینی شما از من ناراحت نیستین؟"

لیام: "نه گفتم که دلیلی برای ناراحتی وجود نداره...اتفاقا باهات کار داشتیم چرا نیومدی؟؟؟"

"شرمنده حالم خوب نبود چیکار کنم؟"

لیام: "خانوم محترم واقعا که!!! مثلا قرار بود برای ما طرح بزنی !! 2 ماه تا تور مونده اونوقت تو تا حالا هیچ کاری نکردی !! اینجوری پیش بری مجبور میشم اخراجت کنم کارمند!"

"شرمنده رییس چشم از فردا کارمو شروع میکنم!"

لیام: "آفرین کوچولو ! درستشم همینه"

"لیـــــــــــــــــــــــــــــام"

خندید و گفت:

"خدافظ کوچولو" گوشی رو قطع کرد...لبخند زدم...خوشالم که از دستم ناراحت نبودن 

آسا

نایل پرسید:

"راستی آسا تست بازیگری چطور بود؟ "

بقیه با چشمای از حدقه بیرون زده به من نگا کردن!!! زین :

"تو بازیگری؟؟؟؟"

"امممم راستش نمیشه گفت بازیگرم فقط تو چند تا تئاتر بازی کردم"

لویی:

"آورین آورین"

نایل:

"مرسی که به سوالم جواب ندادی"

خندیدم و گفتم:

"خواهش میکنم اصلا قابلی نداشت"

نایل:

"حالا جدی چه خبر؟؟"

شونه هامو بالا انداختم و گفتم:

"هنوز که خبری نیست...فکر کنم یکی دیگه رو انتخاب کردن تموم شد رفت"

لیام اومد گوشیمو پس داد و گفت:

"درساهم حالش خوبه"

یه مشت پاپ کرن برداشت و نشست رو صندلی...زین داشت به همه میگفت چه توییتی بکنن که این قضیه تموم بشه که یهو لیام پرید وسط حرفش و گفت:

"اوه خوب شد یادم اومد ببینم آسا تو با بلا اسمیت دوستی؟؟؟"

همه چشما کاملا دایره شده بود...بیچاره ها حق داشتن دیگه گفتم:

"اممم چطور؟"

"با عرض معذرت زنگ زد و دیدم اگه برندارم قطع میشه واسه همین برداشتم که گفت: فردا باید بری برای بستن قرارداد...انگار تو یه تستی قبول شدی"

شوکه شدم....چیزی نمی تونستم بگم...کاش الان تو خونه بودم و بی رودروایسی جیغ میکشیدم !! قلبم سروته شده بود و مخم کار نمی کرد

زین:

"اسا حالت خوبه؟؟"

به خودم اومدم و گفتم:

"خوب؟؟ عالیم عالـــــــــــــــــی"


هیچی دیگه همین
راستش دلم سوخت براتون گفتم  این قسمتو تو تیکه ی هیجانیش تموم نکنم
برید خداتونو شاکر باشید که من یه همچین آدم نازنینیم



طبقه بندی: فن فیکشن irresistible،
برچسب ها: فن فیکشن وان دایرکشن، فن فیکشن irresistible، وان دایرکشن، داستان،