تبلیغات
زین مالیک و هری استایلز - قسمت دهم فن فیکشن irresistible
تاریخ : چهارشنبه 4 تیر 1393 | 11:45 ب.ظ | نویسنده : negar malik

بفرمایید ادامه مطلب

درسا

از اتاق اومدم بیرون و سریع زنگ زدم به زین...فقط شماره ی زین تو گوشی آسا بود...پریدم تو اتاقم

زین:

"الو؟؟"

"سلام زین خوبی؟ من درسام اگه کاری نداری میشه باهم حرف بزنیم...تورو خدا بگو که بیکاری"

"سلام ممنون حالت خوبه؟؟ اره بیکارم انگار نگرانی چیزی شده؟"

با صدای لرزونی گفتم:

"ب ب برو توییتر"

"چیزی شده؟؟ داری نگرانم میکنی!"

"باش صبر کن"

چند لحظه صبر کردم...مطمعن بوم که اون فیلما و عکسا فتوشاپن ولی اونا عکسای آسا و ویلی رو از کجا آوردن؟؟؟"

زین:

"نه نه درسا قضیه اینجوری نیست"دوباره به عکسا نگاه کردم...اسا جلوی در خونه ی بنفشه رو زمین نشسته بود , زین جلوش زانو زده بود و هری هم زانو هاشو بغل کرده بود و تو خودش مچاله شده بود

هر لحظه حالم داشت بدتر میشد به زور گفتم:

"قضیه چیه زین"

"راستش اونروز که تو گم شده بودی آسا حالش خیلی بد بود ما رفتیم پیشش که تنها نباشه ...حتما یکی از فنا عکس گرفته و چون نمی دونسته قضیه چیه این حرفارو زده"

گفتم:

"کلی hate توییت کردن اونجوری که دیدم انگار شایعه شده که با آسا دوست شدی و این حرفا ! حالا میگی چیکار کنیم؟"

"هیچی الان میرم توییتر و میگم که ما فقط دوستای معمولی هستیم"

با حال داغون گفتم:

"متاسفم واقعا براتون دردسر شدیم"

"این حرفو هیچوقت نزن...خب من برم ببینم چی شده تو توییتر فعلا"

"فعلا"

وای اگه درسا بره توییتر و اینا رو ببینه سکته میکنه بیچاره...یهو در باز شد و اسا اومد تو اتاق

"درسا چرا رنگت پریده آجی؟"

"هیچی"

با یه حالت مشکوک به گوشیش که تو دستام بود نگاه کرد و گفت:

"درسا ما باهم یه قراری داشتیم...یادته؟"

با حواس پرتی گفتم:

"ما خیلی قرارا باهم داشتیم دقیقا کدومشو میگی؟"

یه نفس عمیق کشید و زل زد تو چشمام و گفت:

"اینکه همه ی حرفامونو به هم بزنیم...هیچی رو از هم پنهان نکنیم"

ای راست میگه خدایی هم تا حالا هیچی رو از هم چنهان نکردیم ولی اینو چجوری بهش بگم؟ ولی بالاخره که میفهمد برای همین گفتم:

"ببین آسا دهن طرفدارا رو نمیشه بست...خودت که میدونی؟"

اخم کرد و گفت:

"کدوم طرفدار؟؟ میشه حاشیه نری درسا؟"

"آره آره ببین طرفدارا یه شایعه درست کردن , اسا مهم نیست اصلا خودتو ناراحت نکن"

یهو گوشی رو از دستم کشید...بعد چند دیقه سرجاش سرخورد و نشست رو زمین و یه صدای مثل"وای" رو زیر لب گفت

نشستم کنارش و گفتم:

"آسا اصلا مهم نیست تو چرا خودتو ناراحت میکنی"

ناله کرد:

"این فیلمه رو هم گذاشتن"

با تعجب و استرس گفتم:

"کدوم فیلمه؟"

گوشی رو داد دستم...هری و یلی داشتن دعوا میکردن و سرهم داد میزدن زین هم سعی داشت اونا رو آروم کنه وای کی این اتفاق افتاده بود؟ آسا گفت:

"هری و ویلی سر تو داشتن تو بیمارستان دعوا میکردن...البته ویلی داشت سر هری داد میزد منم دیدم هری جواب نمیده با ویلی دعوام شد...انگار از اینام فیلم گرفتن"

سرمن؟؟؟ نمی فهمیدم آسا چی میگه شروع کردم به خوندن یکی از توییتا:

"این دخترای هر/زه کی هستن که باعث شدن وان دی به این روز بیوفته"

اشک تو چشمام جمع شد...یعنی من باعث این اتفاقا بودم؟

پرسیدم:

"خو ویلی چرا سرهری داد میزد؟"

"چون فکر میکرد تقصیر هریه که حال تو بد شده "

واااااااااااااااااااااااای بخاطر حواس پرتی من لعنتی برای پسرا و آسا کلی دردسر درس شده! لعنتی!!! چند تا توییت دیگه رو هم خوندم بیشتر توییتا درمورد آسا بود

"اون لعنتی کیه که سر هری داد میزنه؟؟ هری اصلا ناراحت نباش اون دخترا ارزش ندارن که تو بهشون فکر کنی چه برس به اینکه بخاطر اون دخترا خودتو ناراحت کنی"

"آسا کیه؟؟ میخوام بدونم اون هر/زه کیه که زین جلوش زانو زده!! ازش متنفرمممم اگه پیداش کنم کله شو میکنم"

"هی زین دقیقا بگو اون عو/ضی که جلوش زانو زدی کیه؟؟"

"هری,زین پیش خودتون چی فکر کردید؟؟؟ فکر کردین اون آشغالا ارزششو دارن ه باهم دعوا کنید؟"

"D1 شما باید بیخیال اون جن/ده ها بشین"

دیگه نتونستم بخونم فن ها توییتر آسا رو پیدا کرده بودن و کلی توییت توهین آمیز فرستاده بودن که من حتی به زبون هم نمیاوردم اون حرفارو!! همش تقصیر من بود که این اتفاقا افتاده همه ی این ماجرا ها بخاطر من لعنتیه! نمی تونستم این همه تحقیر و توهین رو تحمل کنم

آسا

چیزایی که میدیدم رو باور نمی کردم اون عوضی ها وقتی نمی دونن جریان چیه به چه حقی این حرفارو میزنن؟ چطور به خودشون اجازه دادن که اینهمه مارو تحقیر کنن؟ گوشیم زنگ خورد...زین بود

"الو"

"الو سلام...زینم...خوبی؟"

گفتم:

"تعریفی ندارم ,تو؟"

گفت:

"نگران نباش آماده شین سایمون میاد دنبالتون"

"سایمون؟"

"یکی از بادیگاردا"

ناله وار گفتم:

"میشه نیایم؟ حالم اصلا خوب نیست"

با جدیت گفت:

"نه نمیشه باهاتون کار واجب دارم"

خیلی خجالت میکشیدم که باهاشون روبرو بشم ...ما باعث شدیم که پشت سر اونا کلی چرت و پرت بگن ولی دیگه چاره ای نداشتم..الان در هرشرایط دیگه ای بودم از ذوق میمردم که خود زین به من زنگ زده و ازم خواسته برم خونه شون ولی الان خیلی وضعیت فرق داشت برای همین گفتم:

"باشه"

روبه درسا کردم اخماش توهم بود و تو فکر بود گفتم:

"درسا؟؟" متوجه نشد که صداش کردم دستمو تکون دادم و دوباره گفتم:

"درسا؟"

"ها؟بله؟"

"به چی فکر میکردی؟"

گفت:

"به اینهمه اتفاق که تقصیر منه اگه اونروز لجبازی نمی کردم و با پسرا برمیگشتم الان هیچ کدوم از این اتفاقا نیوفتاده بودن"

"اصلنم تقصیر تو نیست کاریه که شده! پاشو حاضر شو پسرا یکی رو فرستادن دنبالمون"

با تعجب گفت:

"برای چی؟"

"نمی دونم گفت کارمون دارن شاید بخاطر توییت هاس"

"من نمیام"

"چرا؟"

گفت:

"چون حالم خوب نیست نمی تونم با پسرا روبرو بشم"

اصرار نکردم چون حال منم خوب نبود و احساسشو درک میکردم! رفتم تا لباسمو عوض کنم


 بچه ها اینم از قست دهم احتمال داره اگه فردا نریم بیرون قسمت 11 هم بذارم 
فقط یه چیزی 
خواهش میکنم اگه فن فیکو دوست داری و تا الان دنبالش کردی نظر بذار
برامون خیلی مهمه بفهمیم که کسایی هستن که از داستان خوششون اومده



طبقه بندی: فن فیکشن irresistible،